توماس هابز
((۱۵۸۸–۱۶۷۹))
ایدئولوژی: واقعگرایی
تمرکز: قرارداد اجتماعی
پیشینه
- ۱۵۷۸ مفاهیم حاکمیت و حق الهی پادشاهان، تحت تأثیر کتاب «شش کتاب جمهوری» اثر ژان بودن پدیدار میشوند.
- ۱۶۴۲–۵۱ جنگ داخلی انگلستان موقتاً این رویه را تثبیت میکند که پادشاه نمیتواند بدون رضایت پارلمان حکمرانی کند.
پیامد
- ۱۶۸۸ انقلاب باشکوه در انگلستان منجر به صدور منشور حقوق ۱۶۸۹ میشود که قدرتهای قانونی پادشاه را محدود میکند.
- ۱۶۸۹ جان لاک با استبداد مطلق مخالفت کرده و استدلال میکند که حکومت باید نماینده مردم باشد و از حقوق آنها در زمینهی زندگی، سلامتی، آزادی و دارایی محافظت کند.
مرتبط: افلاطون ■ ژان بودن ■ جان لاک ■ ژان-ژاک روسو ■ جان رالز
وضعیت انسان، وضعیت جنگ است.
توماس هابز، زادهی سال ۱۵۸۸، در دانشگاه آکسفورد انگلستان تحصیل کرد و بعدها به عنوان معلم خصوصی ویلیام کاوندیش، ارلِ دوونشایر، مشغول به کار شد. او به دلیل وقوع جنگ داخلی انگلستان، یک دهه را در پاریس در تبعید گذراند و در همانجا کتاب «لویاتان» را به رشتهی تحریر درآورد؛ اثری که تأثیری ژرف بر نحوه درک ما از نقش دولت و قرارداد اجتماعی به عنوان مبنای مشروعیت حکومت داشته است. فلسفه سیاسی هابز متأثر از علاقهی وافر او به علم و مکاتباتش با فیلسوفانی چون رنه دکارت (۱۵۹۶–۱۶۵۰) بود. هابز با الهام از نوشتارهای علمی معتقد بود که همه چیز، حتی ماهیت انسان، را میتوان به اجزای اولیهی آن تقلیل داد. او که مجذوب سادگی و ظرافت هندسه و فیزیک بود، با بهکارگیری چنین روشهای علمی در استدلالهای خود، نظریهی سیاسی را متحول کرد. وی در سال ۱۶۵۱ به انگلستان بازگشت و در سال ۱۶۷۹ درگذشت.
دوره روشنگری که پس از قرون وسطی در اروپا آغاز شد، دیدگاههای جدیدی را دربارهی ماهیت انسان معرفی کرد که نه بر آموزههای دینی، بلکه بر اندیشهی عقلانی استوار بودند. اختلافنظر میان برخی متفکران روشنگری اغلب از تفاوت در دیدگاه آنها پیرامون ماهیت واقعی وضعیت بشری و رفتار انسانی ناشی میشد. برای حل چنین اختلافات انتزاعی و بنیادینی، محققان شروع به تبیین دیدگاههای خود دربارهی مفهوم «وضعیت طبیعی» کردند؛ یعنی وضعیت تئوریکِ بشریت پیش از شکلگیری ساختارها و هنجارهای اجتماعی.
بسیاری از متفکران بر این باور بودند که با تحلیل «غرایز» و رفتارهای انسانی در این وضعیت طبیعی، میتوان نظامی حکومتی طراحی کرد که نیازهای شهروندان را برآورده سازد، رفتارهای نیکو را ترویج کند و با رفتارهای ناپسند مقابله نماید. برای مثال، اگر انسانها قادر بودند فراتر از منافع محدود شخصی خود را ببینند و در راه خیر عمومی گام بردارند، آنگاه میتوانستند از مزایای حقوق دموکراتیک بهرهمند شوند. اما اگر آنها عمدتاً در پی منافع شخصی و به حداکثر رساندن قدرت خویش بودند، وجود یک مرجع کنترلکنندهی مقتدر برای جلوگیری از هرجومرج ضرورت مییافت. توماس هابز، نویسندهی انگلیسی، از نخستین فیلسوفان روشنگری بود که استدلال خود را صراحتاً بر پایهی دیدگاهی مفصل از وضعیت طبیعی بنا نهاد. هابز معتقد بود که انسانها ناگزیر از پذیرش حاکمیت دولت هستند، چرا که وضعیت طبیعی، دنیایی هولناک و عرصهی «تنازع بقای وحشیانه» است.
بدون قدرتی مشترک که همگان را در هیبت نگاه دارد، آنها [انسانها] در وضعیتی به سر میبرند که جنگ نامیده میشود.
وضعیت بیرحمانهی طبیعت
هابز در مشهورترین اثر خود، لویاتان، انسانها را کنشگرانی عقلانی تصویر میکند که در پی به حداکثر رساندن قدرت و عمل بر اساس منافع شخصی هستند، زیرا هر اقدامی جز این، صیانت از نفس آنها را به مخاطره میاندازد. عنوان کتاب به خوبی بیانگر دیدگاههای هابز دربارهی دولت و ماهیت انسان است. لویاتان نام هیولایی در کتاب ایوب در عهد عتیق است و از نظر هابز، دولت همان «لویاتان بزرگ... است که چیزی جز یک انسان مصنوعی نیست؛ هرچند از نظر قامت و قدرت، فراتر از انسان طبیعی است که برای حفاظت و دفاع از او طراحی شده است؛ و در این کالبد، حاکمیت به مثابهی یک روح مصنوعی است که به کل بدن حیات و حرکت میبخشد.» بنابراین، دولت سازهای مصنوعی و بیرحم است، اما با این حال برای محافظت از شهروندان ضرورتی اجتنابناپذیر دارد. این کتاب در میانهی جنگ داخلی انگلستان (۱۶۴۲–۵۱) نوشته شده و علیه چالشهای وارد شده به اقتدار سلطنتی استدلال میکند. وضعیت طبیعی — یعنی جنگ همه علیه هم — از نظر هابز با جنگ داخلی قابل قیاس بود و تنها زمانی میشد از آن اجتناب کرد که انسانها سلاحهای خود را از طریق قراردادی اجتماعی که متضمن اقدام مشابه دیگران باشد، به شخص ثالثی — یعنی حاکم — واگذار کنند. دلیل تسلیم آزادیهای فردی به یک حاکم مطلق توسط کنشگران عقلانی این بود که زندگی در وضعیت طبیعی چنان «منزوی، فقیرانه، زننده، حیوانی و کوتاه» بود که آزادی همیشه در مرتبهی دوم اهمیت و به مثابهی تجملاتی دور از دسترس تلقی میشد. هابز اظهار داشت که اگرچه مردم در وضعیت طبیعی دارای حقوق طبیعی هستند، اما دغدغهی اصلی آنها انجام هر کاری است که برای تضمین بقا لازم باشد. در چنین شرایطی، هر اقدامی میتواند توجیهپذیر باشد و حقوق به تنهایی نمیتواند از فرد محافظت کند.
حاکمیت بر پایهی قرارداد اجتماعی
در غیاب مراجعی مشترک برای حل اختلافات یا حمایت از ضعفا، تعیین آنچه برای بقا لازم است و اقدامی که باید صورت گیرد، بر عهدهی خودِ فرد خواهد بود. در وضعیت طبیعی، انسانها ذاتاً آزاد و مستقل هستند و هیچ وظیفهای نسبت به دیگران ندارند. هابز چنین فرض میکند که همواره کمیابی کالا وجود خواهد داشت و همهی انسانها به یک اندازه آسیبپذیرند. برخی برای تأمین غذا و سرپناه وارد نزاع میشوند و برخی دیگر برای کسب قدرت و شکوه به درگیری روی میآورند. این امر منجر به وضعیتی از ترس دائمی میشود که پیامد آن حملات پیشدستانه خواهد بود.
هابز این وضعیت جنگ و هرجومرج را فرجام طبیعیِ آزادیِ لجامگسیختهی انسان میبیند. برای جلوگیری از این وضعیت، دولت باید از قدرت و اقتداری تقسیمناپذیر برای کنترل اتباع خود برخوردار باشد. این دیدگاه شبیه به توصیف ژان بودن، حقوقدان فرانسوی، از حاکمیت است که او نیز در دورانی از جنگهای داخلی میزیست. با این حال، هابز منشأ اقتدار را نه در حق الهی پادشاهان، بلکه در ایدهی قرارداد اجتماعی میجست که همهی افراد عقلانی بر سر آن توافق میکنند.
هرچند مفهوم وضعیت طبیعی انسان تأثیر عمیقی بر معاصران هابز و نظریهپردازان سیاسی پس از او داشت، اما اغلب به شیوههای متفاوتی تفسیر میشد. هابز وضعیت طبیعی را به عنوان یک موقعیت فرضی و نوعی بازسازی عقلانی به کار میبرد تا نشان دهد زندگی بدون نظم و حکومت چگونه خواهد بود. این رویکرد با شیوهی متفکران بعدی همچون جان لاک و ژان-ژاک روسو متفاوت بود. آنها در آثار خود پیرامون قرارداد اجتماعی و اشکال آرمانی حکومت، وضعیت طبیعی را نه یک سازهی عقلانی، بلکه یک وضعیت تاریخی و واقعی قلمداد میکردند.
یک شر ضروری
متفکران روشنگری برای پاسخ به پرسشهای مربوط به مشروعیت سیاسیِ شیوههای مختلف حکمرانی، به مفهوم قرارداد اجتماعی میان حکومتشوندگان و حاکم رجوع میکردند. برای آنکه حکومتی مشروع تلقی شود، باید توافقی صریح یا ضمنی وجود داشته باشد که بر اساس آن، اگر شهروندان با تسلیم آزادی فردی و تمکین به زیردستی موافقت کنند، حاکم نیز متعهد به محافظت از آنها و حقوق طبیعیشان باشد.
هابز استدلال میکرد که انسانها در زندگی با دو انتخاب بنیادین روبهرو هستند: زندگی بدون حکومت (وضعیت طبیعی) یا زندگی تحت سایهی حکومت. از نظر هابز، قرارداد اجتماعی که اقتداری تقسیمناپذیر را به یک حاکم میبخشد، «شری ضروری» برای گریز از سرنوشت محتوم و ظالمانهای است که در صورت عدم مهار تکانههای مخرب بشری توسط یک قدرت قوی، در انتظار انسان خواهد بود. هابز معتقد بود: «تا زمانی که انسانها بدون قدرتی مشترک زندگی کنند که همگان را در هیبت و رعب نگاه دارد، در وضعیتی به سر میبرند که جنگ نامیده میشود؛ و این جنگی است که در آن هر انسانی علیه هر انسان دیگر برمیخیزد.» با این حال، برخلاف دانشمندان پیشین که بر حق الهی پادشاهان برای حکومت تأکید داشتند، هابز رابطهی میان حکومتشونده و حاکم را رابطهای قراردادی میدید. این قرارداد در وهلهی نخست میان افراد جامعه منعقد میشد و حاکم در آن، یک شخص ثالثِ خارجی محسوب میشد.
کنش جمعی
از آنجا که انسانها موجوداتی عقلانی هستند، درمییابند که وضعیت طبیعی نامطلوب و صلح امری نیکوست. با این حال، چون هر فرد در وضعیت طبیعی ناگزیر به صیانت از منافع خویش است، «مسئلهی کنش جمعی» پدید میآید. اگرچه هابز این اصطلاح را ابداع نکرد، اما معمای او دربارهی افرادی که در وضعیت طبیعی نمیتوانند برای زمین گذاشتن سلاح به یکدیگر اعتماد کنند، بسیار به این مفهوم مدرن نزدیک است؛ وضعیتی که در آن مشکلی وجود دارد که تنها با اقدام جمعیِ افرادی که همگی از نتیجهی آن سود میبرند، حل میشود. راهکار هابز رادیکال بود: واگذاری تمام قدرت به یک شخص ثالث یعنی حاکم. محققان معاصر راههای متعددی را شناسایی کردهاند که از طریق آنها افراد میتوانند بدون نیاز به حکومتی مقتدر بر مشکلات کنش جمعی غلبه کنند. مارگارت گیلبرت، فیلسوف بریتانیایی، پیشنهاد کرده است که کنش جمعی مستلزم تعهدی مشترک به یک مسیر عملی است که در آن، مردم به مثابهی اجزای یک شخص واحد با هدفی مشترک عمل میکنند. با این حال، دولتها همچنان تنظیمکنندههای اصلی درگیریها و تأمینکنندگان کالاهای عمومی باقی ماندهاند.
دیدگاه قراردادی هابز دربارهی اقتدار حکومتی، بر وظایف حاکم نیز تأثیر گذاشت. اتباع تنها تا زمانی ملزم به وفاداری به قرارداد اجتماعی بودند که حاکم توانایی محافظت از آنها را داشت. با این حال، هابز نه انقلابهای مردمی را تشویق میکرد و نه نفوذ مذهب در امور دولتی را برمیتافت و طرفدار حاکمیت دموکراتیک نیز نبود. هدف غایی حکومت از نظر او ثبات و صلح بود، نه آزادی فردی.
تعهد اتباع نسبت به حاکم تا زمانی و نه فراتر از آن است که قدرتی که حاکم به واسطهی آن قادر به محافظت از آنهاست، دوام داشته باشد.
سیاست عملگرایانه
دیدگاههای هابز دربارهی قرارداد اجتماعی، به تغییرات در دولتها مشروعیت بخشید. هنگامی که چارلز اول، پادشاه انگلستان، در سال ۱۶۴۹ توسط اولیور کرامول خلع شد، طبق منطق هابز قرارداد اجتماعی دستنخورده باقی ماند، چرا که صرفاً حاکمی جایگزین حاکم دیگر شده بود. به بیانی دیگر، هابز یک ضد دموکرات و طرفدار استبداد مطلق، اما در عین حال یک عملگرا بود. هرچند او موضع قاطعی دربارهی بهترین شیوهی حکومتداری اتخاذ نکرد، اما به وضوح پادشاهی چارلز اول را به عنوان شکلی مطلوب و پایدار از حکومت ترجیح میداد. با این حال، وی حاکمیت پارلمانی را نیز تا زمانی که مجمع قانونگذاری برای پرهیز از بنبست سیاسی دارای تعداد اعضای فرد باشد، شکلی مناسب از حکومت میدانست.
منطق نهفته در نسخهی هابز از قرارداد اجتماعی توسط بسیاری از محققان زیر سؤال رفت. جان لاک با طرح این پرسش که چرا باید باور کرد «انسانها چنان ابلهاند که از آسیبهای احتمالی گربههای وحشی یا روباهها حذر میکنند، اما با رضایت خاطر و حتی به نشانهی امنیت، تن به بلعیده شدن توسط شیرها میدهند»، نقدی طنزآمیز ارائه کرد. از نظر لاک، حکومت مستبدانه به همان اندازهی بینظمی مدنی خطرناک است؛ لذا او وضعیت طبیعی را بر زیردستی ترجیح میداد. اما هابز بر این باور بود که تنها حکومتهایی با قدرت تقسیمناپذیر و نامحدود میتوانند از فروپاشی ناگزیر جامعه و سقوط به ورطهی جنگ داخلی جلوگیری کنند. از نظر هابز، هر کسی که دم از آزادیها و حقوق فردی میزد، درک نکرده بود که امنیت بنیادینی که زندگی متمدن آن را بدیهی میشمارد، تنها تا زمانی دوام میآورد که حکومتی مرکزی و مقتدر برقرار باشد. برای حفظ صلح، اطاعت سیاسی الزامی بود. شهروندان تنها در صورتی که جانشان در خطر بود حق دفاع از خود را داشتند، اما در سایر موارد، برای جلوگیری از نزاعهای جناحی یا فلج سیاسی، اطاعت از حکومت تکلیف بود.
علیه وضعیت طبیعی
هابز بر اساس تأملات خود در باب ماهیت انسان، استدلالی استوار برای استبداد مطلق پی ریخت. مخالفان او با به چالش کشیدن تصویر هابز از انسانها به مثابهی موجوداتی تشنهی قدرت و ستیز، به مقابله با استبداد مطلق برخاستند. ژان-ژاک روسو زندگی انسان در وضعیت طبیعی را با نگاهی رمانتیک، سرشار از معصومیت و سادگی میدید که در تضاد با زندگی در جامعهی مدرن و ریاکار بود. از این رو، انسان نباید در پی گریز از وضعیت طبیعی باشد، بلکه باید آن را تا حد امکان در قالب شیوهی حکومت بازآفرینی کند. به همین دلیل روسو مدافع دموکراسی مستقیم در جوامع کوچک بود. در حالی که تجربیات زندگی هابز تحت تأثیر جنگ داخلی انگلستان شکل گرفته بود، روسو در شهر آرام ژنو در سوئیس میزیست. این تفاوت پیشینهها به خوبی نشان میدهد که چگونه خاستگاه متفکران به نظریات سیاسی آنها شکل میدهد. برخلاف هابز، روسو وضعیت طبیعی را توصیفی تاریخی از انسان در دوران پیشاجتماعی میدانست. نظریهپردازان سیاسی از آن زمان تاکنون میان دو حد نهایی هابز و روسو در نوسان بودهاند؛ یعنی نگریستن به وضعیت بشری یا به مثابهی وضعیت جنگ و یا به مثابهی زندگی در هماهنگی با طبیعت.
دو فیلسوف تأثیرگذار دیگر — لاک و فیلسوف اسکاتلندی دیوید هیوم — نیز هابز را نقد کردند. لاک در «دو رساله دربارهی حکومت» (۱۶۹۰) از قوانین طبیعتی سخن میگوید که بر وضعیت طبیعی حاکم است و برخلاف هابز، معتقد است حتی در آن وضعیت نیز هیچکس حق آسیب رساندن به دیگری را ندارد. هیوم نیز با بیان اینکه انسانها ذاتاً موجوداتی اجتماعی هستند، شرایط وحشیانهی توصیفشده توسط هابز را نامحتمل دانست.
ژان-ژاک روسو: هیچ چیز به اندازهی انسان در وضعیت بدویاش آرام نیست، زمانی که توسط طبیعت در فاصلهای مساوی از حماقت جانوران و روشنگری مهلکِ انسانِ متمدن قرار گرفته است.
روش هابز
امروزه محققان همچنان از روش هابز و مفهوم وضعیت طبیعی برای استدلال له یا علیه نظامهای سیاسی مختلف بهره میبرند. جان رالز هنگام تدوین آنچه افراد عقلانی بر سر آن توافق میکنند، از مفهوم ثبات جامعه در اندیشهی هابز استفاده کرد. رالز در «نظریهای در باب عدالت» (۱۹۷۱) استدلال میکند که اگر مردم ناگزیر باشند تحت «پردهی جهل» انتخاب کنند — یعنی ندانند که در جامعهی فرضی از جایگاهی ممتاز برخوردارند یا خیر — وضعیتی را برمیگزینند که در آن همگان از حقوق اساسی و تضمینهای اقتصادی بهرهمند باشند. با این حال، هابز در پی نظریهپردازی برای جامعهی آرمانی نبود، بلکه بر ضرورت حکومتی مقتدر پای میفشرد.
درحالیکه اکثر محققان امروزی دیدگاه هابز را نسبت به وضعیت بشری بدبینانه میدانند، او همچنان تأثیر شگرفی بر اندیشهی سیاسی دارد. سنت واقعگرایی در روابط بینالملل که بر مطالعهی قدرت تأکید میورزد، از این پیشفرض هابز نشأت میگیرد که وضعیت انسان، همان وضعیت جنگ است. همچنین، وضعیت آنارشیکی که هابز در وضعیت طبیعی توصیف کرد، برای نظام بینالملل که در آن دولتها بازیگران اصلی هستند نیز صادق دانسته میشود. دیدگاههای واقعگرایانه به نظام بینالملل، علیرغم پایان جنگ سرد، همچنان برتری دارند. تفاوت اصلی با نظریهی هابز در این است که در سطح بینالمللی، نمیتوان برای سرکوب جاهطلبیهای مخرب و منافع شخصی، به یک «لویاتان» مقتدر تکیه کرد. دولتها نمیتوانند به یکدیگر اعتماد کنند و از این رو، محکوم به رقابتهای تسلیحاتی و جنگهای مداوم هستند.
در این جنگِ هر انسان علیه هر انسان... هیچ چیز نمیتواند ناعادلانه باشد... آنجا که قدرت مشترکی در کار نیست، قانونی نیست و آنجا که قانونی نیست، بیعدالتی معنا ندارد.