هوگو گروسیوس
((۱۵۸۳–۱۶۴۵))
ایدئولوژی: حقوق طبیعی
تمرکز: حقوق فردی
پیشینه
- ۱۵۱۷ نیکولو ماکیاولی در کتاب «گفتارها»، صیانت از آزادی را وظیفه سیاسیِ بنیادینِ یک جمهوری قلمداد میکند.
- ۱۵۳۲ فرانسیسکو د ویتوریا در دانشگاه سالامانکا درباره حقوق ملل سخنرانی میکند.
پیامد
- ۱۷۸۹ انقلاب فرانسه — با شعار آزادی، برابری و برادری — فرانسه و سرتاسر اروپا را دگرگون میسازد.
- ۱۹۵۸ آیزایا برلین، نظریهپرداز سیاسی، در باب «دو مفهوم آزادی» سخنرانی میکند: آزادی منفی (عدم مداخله و فرصتِ آزاد بودن) و آزادی مثبت (تواناییِ حاکم بودن بر خویشتن).
مرتبط: فرانسیسکو د ویتوریا ■ فرانسیسکو سوارز ■ جان لاک ■ جان استوارت میل
سیاست، هنرِ همبستگی و گردهمآوردنِ انسانهاست.
هوگو گروسیوس در سال ۱۵۸۳، همزمان با شورش هلندیان علیه اسپانیا، در شهر دِلفت واقع در جنوب هلند دیده به جهان گشود. او که در نظرِ بسیاری یک کودکنابغه شمرده میشد، در ۱۱ سالگی وارد دانشگاه لایدن شد و در ۱۶ سالگی درجه دکتری خود را دریافت کرد. گروسیوس در ۲۴ سالگی دادستان کل هلند بود. در برههای پرتلاطم از تاریخ هلند، وی به سبب آرای خویش در باب ضرورتِ تحدیدِ قدرت کلیسا در امور مدنی، به حبس ابد در قلعه لووشتاین محکوم گشت. گروسیوس بنا بر روایات، در میان یک صندوقچه از زندان گریخت و به پاریس پناه برد و در آنجا مشهورترین اثر خود، «در حقوق جنگ و صلح»، را به رشته تحریر درآورد. او را عموماً پدر حقوق بینالملل و حقوق دریاها میدانند. درونمایههای حقوق طبیعی و آزادی فردی در آثار او، بعدها مبنای کار فیلسوفان لیبرالی همچون جان لاک قرار گرفت.
مفاهیم آزادی و حقوق فردی، در تاریخ بشر نسبتاً دیر پدیدار گشتند. در عصر سدههای میانه، حقوق ماهیتی جمعی داشتند و در نسبت با قانون طبیعی یا الهی سنجیده میشدند. فرد بهخودیخود صاحبِ حق نبود، بلکه حق از طبیعت یا پروردگار سرچشمه میگرفت. آزادی بهندرت با محوریتِ فرد مورد بحث قرار میگرفت؛ در مقابل، افراد مکلف به اجرای مشیت الهی بودند. در قرن شانزدهم، در دانشگاه سالامانکا، ابتدا فرانسیسکو د ویتوریا و سپس فرانسیسکو سوارز شروع به نظریهپردازی درباره حقوق طبیعی افراد کردند. با این حال، این هوگو گروسیوس بود که با تصریح بر این امر که آزادی و حقوق در تملکِ فرد قرار دارند، تفکر قرونوسطایی را بهکلی دگرگون ساخت.
گروسیوس با بازتعریفِ قانون طبیعی، انگارهی جدیدی از حقوق و آزادی ترسیم کرد. در نگاه او، ایده تأثیر الهی بر قانون طبیعی وا نهاده شد و در عوض، مطالعه طبیعتِ انسان برای راهبریِ سیاستگذاران و قانونگذاران کافی دانسته شد. به بیانی ساده، قانون طبیعی برآمده از رفتار انسانی است. انسانها واجد حقوق طبیعیِ معینی هستند که در ذاتِ آنها نهفته است و از جانب خدا یا حاکم اعطا نشده؛ بلکه آزادی خود یک حق طبیعی است.
قدرت بر خویشتن
گروسیوس با نگریستن به آزادی بهمثابه قدرتی که انسان بر خویشتن دارد، میان «تواناییِ فرد برای انجام یک فعل» و «رهاییِ او از محدودیتها» تمایز قائل شد. او استدلال کرد از آنجا که انسان حق حیات و مالکیت دارد، قدرتِ انجامِ اقدامات لازم برای تحقق این حقوق نیز به او بخشیده شده است. در چنین شرایطی، دولت فاقدِ اقتدارِ برترِ مشروع است. بدین ترتیب، با پیوند دادنِ حقوق به «فرد»، مفهوم آزادی فردی به چیزی فراتر از صرفاً مسئله اراده آزاد بدل میشود و آزادیِ عمل بدون محدودیت را نیز در بر میگیرد. این تمرکز بر کنشگریِ انسان، گسستی آشکار از اندیشههای ادوار پیشین بود.
گروسیوس حقوق را در زمرهی توانمندیها یا قدرتهای فردی برمیشمرد و فلسفه او حتی امکانِ «کالاییسازیِ حقوق» را متصور میگشت. حقوق میتوانستند برای نمونه با یک حاکم مورد «دادوستد» قرار گیرند؛ در این صورت، قدرت دولت ناشی از تفویضِ داوطلبانهِ حقوق از سوی افراد خواهد بود. گروسیوس بین دو سنخ از روابط تمایز قائل شد: روابطِ نابرابر که میان «والدین و فرزندان، اربابان و خدمتکاران، پادشاه و رعیت» جاری است، و روابطِ برابر که در میان «برادران، شهروندان، دوستان و متحدان» شکل میگیرد.
این ایده گروسیوس که انسانها ذاتاً حاملِ حق هستند، به سنگبنای نظریه لیبرالیسم بدل شده است؛ هرچند باور او به اینکه برخی افراد حقِ برتری بر دیگران را دارند، قطعاً با تفکر مدرن و لیبرال همسو نیست.