عقلگرایی و روشنگری
(۱۵۱۵–۱۷۷۰ میلادی)
بسیاری از ریشههای اندیشهی سیاسی مدرنِ غرب را میتوان در تکاپوهای فکری «عصر خرد» جستوجو کرد؛ دورانی که در پیِ قرون وسطی در اروپا آغاز شد. عواملی همچون اختراع دستگاه چاپ، ظهور دولت-ملتها و کشف قارهی آمریکا، نقشی کلیدی در گذار از قرون وسطی به عصر خرد ایفا کردند. در این میان، به چالش کشیدن جزماندیشیهای مذهبی که در سال ۱۵۱۷ با اعلامیهی «۹۵ مادهای» مارتین لوتر آغاز گشت، راه را برای اصلاحات پروتستانی و بعدها «اصلاحات متقابل» در کلیسای کاتولیک هموار کرد.
تداخلِ حوزههای اقتدار و حکمرانی در اروپا، به درگیریهای خونینی میان گروههای مدنی و مذهبی و حتی در درون آنها انجامید. با رنگ باختنِ دکترینهای مذهبی، جامعه به شیوهای نو برای سازماندهی و مشروعیتبخشی به نظم سیاسی نیاز داشت. در این دوران، دو مفهوم به بنیادیترین ارکان اندیشه بدل شدند: نخست، «حق الهی پادشاهان» برای حکمرانی که از سوی خداوند اعطا میشد؛ و دوم، «حقوق طبیعی» که با تحلیل رفتار انسان، به اصول اخلاقیِ معتبر دست مییافت. هر دوی این مفاهیم در آن زمان برای استدلال به نفع یک دولتِ مبتنی بر استبداد مطلق به کار گرفته میشدند.
حاکمیت مطلق
در فرانسه، ژان بدن برای پیشگیری از درگیریهای جناحی که پس از افول قدرت پاپ در اروپا شدت یافته بود، از یک قدرت مرکزی مقتدر با حاکمیت مطلق دفاع کرد. توماس هابز نیز که در دوران جنگهای داخلیِ خونین در انگلستان مینوشت، با «بدن» دربارهی ضرورت وجود یک حاکم مقتدر همسخن بود؛ اما او با «حق الهی پادشاهان» — که آثار «بدن» اغلب برای مشروعیتبخشی به آن استفاده میشد — مخالف بود. از نظر هابز، قدرتِ حاکم نه از جانب خدا، بلکه از طریق یک قرارداد اجتماعی با رعایا به او واگذار میشد. این ایده که قدرتِ حکومت از سوی مردم و از طریق قراردادی ضمنی یا صریح اعطا میشود و حاکمان در صورت نقض آن، بهطور مشروع قابل برکناری هستند، همچنان هستهی مرکزی درک مدرن از نظامهای سیاسی را تشکیل میدهد.
در همین راستا، یوهانس آلتوسیوس با نگاهی متفاوت، سیاست را هنرِ پیوند دادن مردم در قالب «تشکلها» برای تضمین صلح و رفاه میدانست. مونتسکیو نیز بر این اصل پای فشرد که حکومت باید بر پایهی تفکیک قوای مقننه و مجریه بنا شود. تمامی این متفکران برخلاف دیدگاههای پیشین، علیه یک دولت متمرکز و مقتدرِ مطلق موضع گرفتند.
به سوی روشنگری
الهیدانانی چون فرانسیسکو د ویتوریا و فرانسیسکو سوارز، از پیروان مکتب سالامانکا، با بهرهگیری از استدلالهای عقلانی به تفسیر کتاب مقدس پرداختند. این رویکرد، د ویتوریا را بر آن داشت تا از فتوحات استعماری که در آن زمان به نام کلیسا صورت میگرفت، انتقاد کند. سوارز نیز میان قوانین موضوعه (بشری)، قوانین طبیعی و هدایت الهی تمایز قائل شد. او علیه «حق الهی پادشاهان» استدلال کرد و آن را ناشی از خلطِ گمراهکنندهی این سه منبع قانون دانست.
دانشمندانِ متأخر این دوره، تحلیلهای خود را نه بر پایهی الهیات، بلکه بر مدار «عقل محض» استوار کردند؛ اندیشههایی که به «آرمانهای روشنگری» قرابت بیشتری داشتند. امانوئل کانت در سال ۱۷۸۴ اصطلاح روشنگری را برای توصیف توانمندی و آزادیِ انسان در بهکارگیری فهم خویش، بدون هدایت دیگری، ابداع کرد.
در حالی که اندیشمندانی چون بدن و هابز بر ثبات سیاسی تمرکز کرده و از مفهوم حقوق طبیعی برای دفاع از استبداد مطلق بهره برده بودند، نویسندگان عصر روشنگری حقوق طبیعی را به سنگبنای نظریههای لیبرال و حقوق بینالملل بدل کردند و مدعی شدند که انسانها دارای حقوقی هستند که بر قوانین موضوعه (بشری) برتری دارد.
حقوق فردی
هوگو گروتیوس، که پدر حقوق بینالملل شناخته میشود، آزادی و حقوق را بهجای آنکه مواهبی عطا شده از سوی پروردگار بداند، آنها را بهطور قاطع در اختیار و مالکیت فرد قرار داد. این ایده، نقشی کلیدی در تکوین لیبرالیسم و تفکیک مفهومیِ حقوق و تکالیف در مسائل قانونی داشت. جان لاک نیز با دفاعی تمامقد از حقوق و آزادیهای فردی، استدلال کرد که هدفِ حکومت و قانون، حفظ و گسترش آزادی انسان است. او نیز همچون هابز به قرارداد اجتماعی باور داشت، اما دیدگاه خوشبینانهتر او به سرشت بشر، وی را به این نتیجه رساند که حکومت باید محدود و محافظتکننده باشد، نه مطلق و مستبد.
روشنگری آمریکا نه تنها به اعلامیهی استقلال غنا بخشید، بلکه پیوندی ناگسستنی با آرمانهای انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه داشت؛ انقلابی که اغلب به عنوان نقطهی اوج روشنگری اروپا شناخته میشود. بنجامین فرانکلین، شخصیت محوری این دوران، با نگاهی نوین به کارآفرینی به عنوان یک فضیلت مدنی، تأثیری شگرف بر روند توسعهی سرمایهداری گذاشت.
حقوق بشر، آزادی، نظارت و توازن، حقوق بینالملل، دموکراسی نمایندگی و تکیه بر عقل، همگی مفاهیم مدرنی هستند که نخستین بار توسط متفکران این عصر بهصورتی ژرف کاویده شدند.