نیکولو ماکیاولی

(۱۴۶۹–۱۵۲۷ میلادی)

ایدئولوژی: رئالیسم (واقع‌گرایی)
تمرکز: فن کشورداری

پیشینه

  • قرن چهارم پیش از میلاد چاناکیا به حکام توصیه می‌کند که برای تأمین رفاه دولت، از انجام هر آنچه لازم است دریغ نکنند.
  • قرن سوم پیش از میلاد هان فی تزو بر این باور است که جست‌وجوی سود شخصی و پرهیز از مجازات در ذات بشر نهفته است؛ از این رو، دولتِ قانون‌گرای او قوانین سخت‌گیرانه‌ای وضع می‌کند.
  • ۵۱ پیش از میلاد سیسرو، سیاستمدار رومی، در کتاب «درباره‌ی جمهوری» از حاکمیت جمهوری دفاع می‌کند.

پیامد

  • ۱۶۵۱ توماس هابز در کتاب «لویاتان»، زندگی در وضعیت طبیعی را «زننده، حیوانی و کوتاه» توصیف می‌کند.
  • ۱۸۱۶–۱۸۳۰ کارل فون کلاوزویتس در کتاب «درباره‌ی جنگ» به جنبه‌های سیاسی نبرد می‌پردازد.

مرتبط: چاناکیا ■ هان فی تزو ■ ابن خلدون ■ توماس هابز ■ کارل فون کلاوزویتس ■ آنتونیو گرامشی

حاکمی دوراندیش نمی‌تواند و نباید به پیمان خویش وفادار بماند.

نیکولو ماکیاولی در فلورانس و در خانواده‌ای حقوقدان متولد شد. گمان می‌رود که او در دانشگاه فلورانس تحصیل کرده باشد، اما از جزئیات زندگی او تا سال ۱۴۹۸، یعنی زمانی که به مقام دولتی در جمهوری فلورانس رسید، اطلاعات چندانی در دست نیست. او ۱۴ سالِ بعد را در مأموریت‌های دیپلماتیک در سراسر ایتالیا، فرانسه و اسپانیا سپری کرد. در سال ۱۵۱۲، فلورانس مورد حمله قرار گرفت و بار دیگر تحت سلطه‌ی خاندان مدیچی درآمد. ماکیاولی به اتهام واهیِ توطئه علیه مدیچی‌ها زندانی و شکنجه شد و پس از آزادی، به مزرعه‌ای در حومه‌ی فلورانس پناه برد. او در آنجا خود را وقف نویسندگی کرد و آثاری چون «شهریار» و دیگر کتب سیاسی و فلسفی را به رشته‌ی تحریر درآورد. وی تلاش کرد تا دوباره نظر مساعد مدیچی‌ها را جلب کند، اما توفیق چندانی نیافت. پس از سرنگونی این خاندان در سال ۱۵۲۷، به دلیل پیوندهای پیشینش با آن‌ها، از تصدی پست در دولت جمهوری جدید محروم شد و در اواخر همان سال درگذشت.

نوشته‌های نیکولو ماکیاولی، که شاید شناخته‌شده‌ترین (و اغلب بدفهمیده‌ترین) نظریه‌پرداز سیاسی تاریخ باشد، منجر به پیدایش اصطلاح «ماکیاولیستی» شد؛ واژه‌ای که نماد سیاستمداری فریبکار، حیله‌گر و خودمحور است که باور دارد «هدف، وسیله را توجیه می‌کند». با این حال، این اصطلاح نمی‌تواند ابعاد گسترده‌تر و نوآورانه‌ی فلسفه‌ی سیاسی ماکیاولی را که در رساله‌ی «شهریار» ارائه شده، به‌درستی ترسیم کند.

ماکیاولی در دوران سیاسی پرآشوب آغاز رنسانس می‌زیست. این دوران نقطه‌ی عطفی در تاریخ اروپا بود؛ زمانی که انگاره‌ی قرون‌وسطاییِ جهانی مسیحی تحت هدایت الهی، جای خود را به این ایده داد که انسان‌ها می‌توانند سرنوشت خویش را رقم بزنند. همزمان با فرسایش قدرت کلیسا تحت تأثیر اومانیسمِ رنسانس، دولت‌شهرهای مرفه ایتالیایی، همچون فلورانسِ زادگاه ماکیاولی، در قالب جمهوری تثبیت شده بودند، اما همواره از سوی خاندان‌های ثروتمند و قدرتمندی چون مدیچی‌ها که در پی گسترش نفوذ خود بودند، تهدید یا تصاحب می‌شدند. ماکیاولی از خلال تجربیات مستقیم خود در مناصب عمومی جمهوری فلورانس به عنوان دیپلمات، و با الهام از مطالعه‌ی جامعه و سیاست کلاسیک روم، رویکردی نامتعارف در تحلیل نظریه‌ی سیاسی پی افکند.

رویکردی واقع‌گرایانه

ماکیاولی به جای نگریستن به جامعه آن‌گونه که «باید باشد»، کوشید تا «مستقیماً به حقیقتِ کارسازِ امور راه یابد تا به تخیلات پیرامون آن»؛ بدین معنا که او در پی دستیابی به هسته‌ی اصلی موضوع بود و با سیاست نه به عنوان شاخه‌ای از فلسفه‌ی اخلاق، بلکه صرفاً با نگاهی کاربردی و واقع‌گرایانه برخورد می‌کرد.

برخلاف متفکران سیاسی پیشین، او هدف دولت را پرورش اخلاقی شهروندان نمی‌داند، بلکه آن را ضامن رفاه و امنیت آن‌ها می‌بیند. در نتیجه، او مفاهیم خیر و شر را با مفاهیمی چون سودمندی، ضرورت، موفقیت، خطر و آسیب جایگزین می‌کند. او با ارجح دانستن فایده بر اخلاق، ویژگی‌های مطلوب یک رهبر موفق را بر پایه‌ی کارآمدی و دوراندیشی بنا می‌نهد، نه بر اساس هرگونه ایدئولوژی یا فضیلت اخلاقی.

در مرکز فلسفه‌ی سیاسی او، اندیشه‌ی رنسانسیِ نگریستن به جامعه‌ی بشری با معیارهای انسانی و کاملاً جدا از آرمان‌های مذهبی تحمیل‌شده توسط کلیسا قرار دارد. او برای نیل به این مقصود، نقطه‌ی عزیمت خود را تحلیل ماهیت انسان بر اساس مشاهدات تاریخی قرار می‌دهد؛ تحلیلی که او را به این نتیجه می‌رساند که اکثریت مردم ذاتاً خودخواه، کوته‌بین، دمدمی‌مزاج و زودباور هستند. دیدگاه او واقع‌گرایانه، هرچند تا حدودی بدبینانه، و بسیار متفاوت از آرای متفکران پیشین است. در حالی که ممکن است این ویژگی‌ها مانعی برای ایجاد یک جامعه‌ی کارآمد به نظر برسند، ماکیاولی استدلال می‌کند که برخی از این لغزش‌های انسانی در واقع می‌توانند در مسیر بنای یک جامعه‌ی موفق مفید واقع شوند، مشروط بر آنکه تحت رهبری صحیحی قرار گیرند.

بهره‌گیری از ماهیت انسان

برای نمونه، خودمحوریِ ذاتیِ انسان در غریزه‌ی صیانت از نفس او متجلی است. با این حال، هنگامی که انسان از سوی محیطی متخاصم یا متجاوز تهدید می‌شود، با اعمالی شجاعانه، سخت‌کوشی و همکاری واکنش نشان می‌دهد. ماکیاولی میان ماهیت بدوی و بنیادین بشر که فاقد هرگونه فضیلتی است، و ماهیت اکتسابیِ اجتماعی که به شیوه‌ای بافضیلت و سودمند برای جامعه عمل می‌کند، تمایز قائل می‌شود. سایر ویژگی‌های منفی انسانی نیز می‌توانند در جهت خیر عمومی مهار شوند؛ مانند تمایل به تقلید به جای تفکر مستقل. ماکیاولی خاطرنشان می‌کند که این ویژگی سبب می‌شود مردم از الگوی رهبر پیروی کرده و با روحیه همکاری عمل کنند. افزون بر این، دمدمی‌مزاجی و زودباوری به انسان‌ها اجازه می‌دهد تا به راحتی توسط رهبری ماهر در جهت رفتاری خیرخواهانه هدایت شوند. ویژگی‌هایی چون خودخواهی، که در میل به کسب سود شخصی و جاه‌طلبی تجلی می‌یابد، اگر به‌درستی مجرا یابند، می‌توانند نیروی محرکه‌ای قدرتمند و ویژگی‌هایی شخصی و مفید در یک حاکم باشند.

دو عنصر کلیدی برای تبدیل ماهیت نامطلوبِ بدوی به ماهیتی اجتماعی و خیرخواه، عبارتند از: سازمان‌دهی اجتماعی و آنچه ماکیاولی رهبری «دوراندیش» می‌نامد؛ منظور او رهبری است که موفقیت و ثبات دولت را تضمین کند.

توصیه‌ای برای حاکمان جدید

رساله‌ی مشهور (و امروزه بدنامِ) ماکیاولی، «شهریار»، به سبک راهنماهای کاربردیِ موسوم به «آینه‌ی شاهزادگان» نگاشته شده است که در قرون وسطی و رنسانس رواج داشتند. این کتاب خطاب به یک حاکم جدید – و تقدیم به عضوی از خاندان قدرتمند مدیچی – تدوین شده و حاوی توصیه‌هایی است در باب اینکه چگونه می‌توان ماهیت بدوی انسان را در جهت مصالح دولت مهندسی و هدایت کرد. با این حال، تفاسیر بعدی حاکی از آن است که ماکیاولی هوشمندانه از این ژانر بهره برده تا رازهایی را که پیش‌تر تنها در انحصار طبقات حاکم بود، برای مخاطبان گسترده‌تر فاش کند. او پس از تبیین ماهیت اساساً خودمحور اما انعطاف‌پذیر انسان، توجه خود را معطوف به ویژگی‌هایی می‌کند که برای حکمرانیِ دوراندیشانه‌ی یک حاکم ضروری است.

یک شهریار هرگز برای پیمان‌شکنی، فاقدِ دستاویزهای مشروع نیست.

ویژگی‌های رهبری

ماکیاولی به گونه‌ای چالش‌برانگیز از واژه‌ی virtù (فضیلت) برای توصیف این ویژگی‌های رهبری استفاده می‌کند، اما این مفهوم با برداشت مدرن ما از فضیلت اخلاقی و همچنین مفهوم فضیلت در کلیسا، تفاوت بنیادین دارد. ماکیاولی خود یک مسیحی بود و از فضایل مسیحی در زندگی روزمره دفاع می‌کرد، اما معتقد بود در عرصه‌ی حکمرانی، اخلاق باید در مرتبه‌ی دوم، پس از سودمندی و امنیت دولت قرار گیرد. از این منظر، اندیشه‌های او به مفهوم رومیِ «فضیلت» بازمی‌گردد که در کالبد رهبری نظامی با انگیزه‌ی جاه‌طلبی و افتخارآفرینی تجسم می‌یافت؛ ویژگی‌هایی که دقیقاً نقطه‌ی مقابلِ فضیلت مسیحی یعنی تواضع هستند. با این حال، ماکیاولی خاطرنشان می‌کند که این انگیزه‌ها نیز جلوه‌ای از نفع شخصیِ نهفته در ذات بشرند و می‌توان آن‌ها را برای خیر عمومی مهار کرد.

ماکیاولی شباهت میان رهبران نظامی و سیاسی را بسط داده و به جنبه‌های دیگری از virtù نظیر جسارت، انضباط و سازمان‌دهی اشاره می‌کند. او همچنین بر ضرورت تحلیل عقلانیِ موقعیت پیش از اقدام تأکید می‌ورزد؛ اقدامی که نه بر پایه‌ی رفتار ایده‌آل مردم، بلکه بر اساس رفتار واقعی آن‌ها (یعنی در جهت منافع شخصی‌شان) بنا شده باشد. از نظر ماکیاولی، تضاد اجتماعی پیامد اجتناب‌ناپذیر خودخواهی بشری است (در تقابل با دیدگاه قرون‌وسطایی که خودخواهی را وضعیتی طبیعی نمی‌دانست). برای مقابله با این خودخواهی، رهبر باید تاکتیک‌های جنگی را به کار بندد.

اگرچه ماکیاولی بر این باور است که انسان تا حد زیادی ارباب سرنوشت خویش است، اما نقش عنصر شانس را نیز که آن را fortuna (بخت) می‌نامد، به رسمیت می‌شناسد. حاکم باید با این احتمالات ناخواسته و همچنین با دمدمی‌مزاجی ماهیت بشر که با «بخت» همسو است، مبارزه کند. او زندگی سیاسی را رقابتی مستمر میان عناصر virtù (فضیلت/توانمندی) و fortuna (بخت) می‌بیند که از این حیث، مشابه وضعیت جنگی است.

توطئه مفید است

ماکیاولی با تحلیل سیاست از دریچه‌ی تئوری نظامی، نتیجه می‌گیرد که جوهره‌ی حیات سیاسی، توطئه است. همان‌طور که موفقیت در جنگ به جاسوسی، ضد اطلاعات و فریب بستگی دارد، موفقیت سیاسی نیز مستلزم رازداری، دسیسه و حیله‌گری است. ایده‌ی توطئه پیش‌تر برای نظریه‌پردازان نظامی شناخته شده بود، اما ماکیاولی نخستین کسی در غرب بود که صراحتاً نظریه‌ای برای توطئه‌ی سیاسی تدوین کرد. فریبکاری با این ایده که دولت باید حافظ اخلاق شهروندان باشد، مغایرت داشت و پیشنهادات ماکیاولی انحرافی تکان‌دهنده از تفکر متعارف به شمار می‌رفت.

به گفته‌ی ماکیاولی، هرچند دسیسه و فریب در زندگی خصوصی غیرقابل‌توجیه است، اما برای رهبری موفق، دوراندیشانه و در جهت خیر عمومی، امری بخشودنی است. فراتر از آن، ماکیاولی تأکید می‌کند که برای مهار جنبه‌های نامطلوب ماهیت بشر، ضروری است که حاکم فریبکار باشد و – از روی مصلحت‌اندیشی – به وعده‌ی خود وفا نکند؛ چرا که وفای به عهد می‌تواند حاکمیت او را به خطر افکنده و ثبات دولت را تهدید کند. بنابراین، برای رهبری که ناگزیر به مقابله با درگیری‌های گریزناپذیر است، هدف وسیله را توجیه می‌کند.

مهم نتیجه است

موفقیت یک شهریار بر اساس پیامدهای اعمال او و سودمندی‌شان برای دولت سنجیده می‌شود، نه بر پایه‌ی اخلاق یا ایدئولوژی او. همان‌طور که ماکیاولی در «شهریار» می‌گوید: «در اعمال همه‌ی انسان‌ها، به‌ویژه شهریاران که در آن‌ها مرجعی برای تظلم‌خواهی وجود ندارد، تنها نتیجه است که اهمیت دارد. یک شهریار باید تنها نگران تسخیر یا حفظ دولت باشد، زیرا ابزارهای او همواره شرافتمندانه و ستودنی قضاوت خواهند شد؛ چرا که توده‌ها همیشه پیرو ظواهر و نتایج امورند و دنیا چیزی جز توده‌ها نیست.» با این حال، وی تأکید می‌کند که این امری مصلحتی است و نه الگویی برای رفتار اجتماعی. این رویکرد تنها زمانی مجاز است که برای خیر عمومی انجام شود. همچنین روش‌های دسیسه و فریب باید صرفاً ابزاری برای رسیدن به هدف باشند، نه اینکه خود به هدف بدل گردند؛ از این رو، این ابزارها باید منحصر به رهبران سیاسی و نظامی و تحت کنترل شدید باشند.

در داوریِ سیاست‌ها، باید به نتایجِ حاصله نگریست، نه به ابزارهایی که برای اجرای آن‌ها به کار بسته‌اند.

تاکتیک دیگری که ماکیاولی از نظامی‌گری وام می‌گیرد، بهره‌گیری از زور و خشونت است که باز هم در زندگی خصوصی دفاع‌ناپذیر، اما در مسیر خیر عمومی بخشودنی است. چنین سیاستی ترس ایجاد می‌کند که خود ابزاری برای تضمین امنیت حاکم است. ماکیاولی با عمل‌گرایی خاص خود به این پرسش می‌پردازد که آیا بهتر است رهبر محبوب باشد یا محبوبِ القلوب. در دنیایی آرمانی، او باید هم محبوب باشد و هم مورد ترس؛ اما در واقعیت، این دو به ندرت با هم جمع می‌شوند. ترس، رهبر را در موقعیت بسیار استوارتری نگاه می‌دارد و برای رفاه دولت سودمندتر است. حاکمانی که قدرت را از طریق virtù (توانمندی) خویش به دست آورده‌اند، در امن‌ترین موقعیت قرار دارند، چرا که مخالفان را شکست داده و احترام مردم را جلب کرده‌اند، اما برای حفظ این جایگاه، باید مدام اقتدار خود را اعمال کنند.

یک جمهوری ایده‌آل

در حالی که «شهریار» خطاب به حکامِ قدرت‌طلب نگاشته شده، ماکیاولی خود دولتمردی در جمهوری فلورانس بود و در اثرِ کمتر شناخته‌شده‌ی خود، «گفتارهایی در باب لیوی»، قویاً از جمهوری‌خواهی در برابر هر شکلی از سلطنت یا الیگارشی دفاع کرد. او با وجود آنکه تا پایان عمر کاتولیک باقی ماند، با هرگونه مداخله‌ی کلیسا در امور سیاسی مخالف بود. الگوی حکومتی مورد نظر او، جمهوری روم با قانون اساسی مختلط و مشارکت شهروندان بود که توسط ارتشی از شهروندان (نه مزدوران اجیرشده) محافظت می‌شد. او استدلال می‌کرد که این ساختار از آزادی شهروندان صیانت کرده و تضاد میان توده‌ها و نخبگان را به حداقل می‌رساند. با این حال، تأسیس یا اصلاح چنین دولتی نیازمند رهبری است که از فضیلت و دوراندیشیِ مقتضی برخوردار باشد. اگرچه ممکن است در آغاز به رهبری مقتدر و برخی ابزارهای ناپسند نیاز باشد، اما پس از استقرار جامعه‌ی سیاسی، حاکم می‌تواند با وضع قوانین و سازمان‌دهی اجتماعی، تداوم آن را به عنوان یک جمهوری ایده‌آل تضمین کند؛ این یک وسیله‌ی عمل‌گرایانه برای نیل به هدفی مطلوب است.

فلسفه‌ی ماکیاولی که بر تجربه‌ی شخصی و مطالعه‌ی عینی تاریخ استوار بود، سلطه‌ی کلیسا و مفاهیم سنتی اخلاق سیاسی را به چالش کشید و منجر به ممنوعیت آثارش از سوی مقامات کلیسا شد. او با تلقی سیاست به عنوان موضوعی کاربردی و نه فلسفی، سودمندی را جایگزین اخلاق کرد و تمرکز را از «نیت اخلاقی» به «پیامدهای عمل» معطوف ساخت.

از آنجا که مهر و بیم به دشواری با هم جمع می‌شوند، اگر ناگزیر به انتخاب یکی باشیم، ایمن‌تر آن است که از ما بیم داشته باشند تا آنکه دوستمان بدارند.

میراث ماندگار

کتاب «شهریار» در قرون پس از ماکیاولی، به‌ویژه میان رهبرانی چون هنری هشتم، شارل پنجم، الیور کرامول و ناپلئون بسیار تأثیرگذار بود. این اثر همچنین منبع الهام چهره‌های متفاوتی چون آنتونیو گرامشی (نظریه‌پرداز مارکسیست) و بنیتو موسولینی (دیکتاتور فاشیست) بوده است.

منتقدان ماکیاولی نیز از تمام طیف‌های سیاسی برخاستند؛ کاتولیک‌ها او را به حمایت از پروتستانیسم متهم می‌کردند و بالعکس. اهمیت او در اندیشه‌ی سیاسی جریان اصلی بسیار عظیم است؛ او محصول راستین دوران رنسانس بود که بر اومانیسم و تجربه‌گرایی به جای مذهب و جزم‌اندیشی تأکید داشت و نخستین کسی بود که رویکردی عینی و علمی به تاریخ سیاسی برگزید.

این عینیت (objectivity)، زیربنای تحلیل بدبینانه‌ی او از ماهیت انسان است که پیش‌درآمدی بر توصیف وحشیانه‌ی توماس هابز از وضعیت طبیعی به شمار می‌رود. مفهوم سودمندیِ او بعدها به رکن اصلی لیبرالیسم قرن نوزدهم بدل شد. به طور کلی، او با جدا کردن اخلاق و ایدئولوژی از سیاست، سنگ‌بنای جنبشی را بنا نهاد که بعدها به رئالیسم سیاسی شهرت یافت.

رفتار «ماکیاولیستی»

امروزه اصطلاح «ماکیاولیستی» با بار معنایی منفی برای توصیف سیاستمدارانی به کار می‌رود که رفتاری دستکاری‌شده و فریبکارانه دارند. ریچارد نیکسون، که در پی رسوایی واترگیت مجبور به استعفا شد، نمونه‌ای مدرن از این رفتار زیرپوستی است. اما شاید ماکیاولی در «شهریار» نکته‌ی ظریف‌تری را نیز بیان کرده باشد: شاید او می‌خواست بگوید حاکمان موفق همواره «ماکیاولیستی» عمل کرده‌اند، اما چون نگاه‌ها تنها به دستاوردهای آنان دوخته شده، ابزارهای رسیدن به موفقیت‌شان هرگز به دقت واکاوی نشده است.

با بسط این استدلال، می‌توان دید که چگونه بازندگان جنگ همواره از نظر اخلاقی زیر سؤال می‌روند، در حالی که فاتحان فراتر از هرگونه ملامتی پنداشته می‌شوند؛ همان ایده‌ی معروف که «تاریخ را پیروزمندان می‌نویسند». انتقاد از ماکیاولی در واقع ما را به بازنگری در خویشتن وامی‌دارد تا ببینیم تا چه حد حاضریم از دسیسه‌های مشکوک دولت‌هایمان چشم‌پوشی کنیم، به شرط آنکه نتیجه به نفع ما باشد.

همگان ظاهر تو را می‌بینند، اما معدودی بر حقیقتِ تو آگاهند.