ارسطو
(۳۸۴–۳۲۲ پ.م.)
ایدئولوژی: دموکراسی
تمرکز: فضیلت سیاسی
پیشینه
- ۴۳۱ پ.م. پریکلس، دولتمرد آتنی، اعلام میدارد که دموکراسی عدالت برابر را برای همگان به ارمغان میآورد.
- حدود ۳۸۰–۳۶۰ پ.م. افلاطون در کتاب «جمهوریت»، حاکمیت «فیلسوفشاهانِ» واجدِ حکمت را تبلیغ میکند.
پیامد
- قرن سیزدهم میلادی، توماس آکویناس اندیشههای ارسطو را با آموزههای مسیحی درمیآمیزد.
- حدود ۱۳۰۰ م. ژیلِ رومی بر اهمیت حاکمیت قانون برای زندگی در یک جامعه مدنی تأکید میکند.
- ۱۶۵۱ توماس هابز برای رهایی انسان از «وضع طبیعی» وحشیانه، نظریه قرارداد اجتماعی را مطرح میکند.
انسان ذاتاً حیوان سیاسی است.
ارسطو، فرزند پزشکِ دربار پادشاه مقدونیه، در شهر استاگیرا واقع در منطقه خالکیدیکه (شمال شرقی یونان امروزی) چشم به جهان گشود. او در ۱۷ سالگی برای تحصیل نزد افلاطون به آکادمی آتن فرستاده شد و تا زمان مرگ استادش، به مدت ۲۰ سال در آنجا ماند. برخلاف انتظار، ارسطو به عنوان جانشین افلاطون برای ریاست آکادمی انتخاب نشد. از این رو به ایونیا رفت و به مطالعه حیات وحش پرداخت، تا آنکه فیلیپ مقدونی از او دعوت کرد تا مربی اسکندر جوان باشد. ارسطو در سال ۳۳۵ پ.م. به آتن بازگشت تا مدرسه «لوکئوم» را در رقابت با آکادمی بنا کند. او در دوران تدریس در آنجا، آرای خود را در زمینههای علوم، فلسفه و سیاست مدون ساخت و آثار سترگی تالیف کرد که تنها بخش اندکی از آنها به دست ما رسیده است. پس از مرگ اسکندر در سال ۳۲۳ پ.م.، برانگیخته شدنِ احساسات ضدّمقدونی در آتن، او را ناگزیر به ترک شهر و هجرت به اوبه کرد؛ وی سال بعد در همانجا درگذشت.
یونان باستان، آنگونه که امروزه در ذهن داریم، یک دولت-ملت واحد نبود؛ بلکه مجموعهای از دولتشهرهای مستقل منطقهای بود که هر یک شهری را در مرکزیت خود داشتند. هر دولتشهر یا «پولیس»، نظام سیاسی و سازمانِ اساسی منحصربهفرد خود را داشت: برخی همچون مقدونیه توسط پادشاه اداره میشدند و برخی دیگر، بهویژه آتن، از نوعی دموکراسی بهره میبردند که در آن دستکم بخشی از شهروندان در امور حکومتی مشارکت میکردند.
ارسطو که در مقدونیه پرورش یافته و در آتن دانش آموخته بود، با مفهوم پولیس و تفاسیر گوناگون آن پیوندی عمیق داشت. ذهن تحلیلگر او، وی را شایستهترین فرد برای بررسی مزایای دولتشهر میساخت. او مدتی را نیز در ایونیا به طبقهبندی گیاهان و جانوران بر اساس ویژگیهایشان گذراند و بعدها این مهارتهای ردهبندی را در اخلاق و سیاست به کار بست؛ علومی که او آنها را «طبیعی» و «کاربردی» میانگاشت. برخلاف استادش افلاطون، ارسطو معتقد بود که دانش از طریق مشاهده حاصل میشود نه صرفاً از راه استدلال فکری؛ بر این اساس، علم سیاست نیز باید بر پایه دادههای تجربی و به همان شیوه ردهبندی دنیای طبیعی، سازماندهی شود.
ذاتاً اجتماعی
ارسطو مشاهده کرد که انسانها گرایشی فطری به تشکیل واحدهای اجتماعی دارند: افراد برای تشکیل «خانوار»، خانوارها برای ایجاد «روستا» و روستاها برای بنای «شهر» گرد هم میآیند. همانگونه که برخی جانداران — مانند زنبورها یا گاوها — با میل به زندگی گروهی و گلهای شناخته میشوند، انسان نیز طبیعتاً موجودی اجتماعی است. ارسطو همانطور که ممکن است گرگ را به عنوان حیوانی که ذاتاً گلهزی است تعریف کند، میگوید: «انسان به طبع خود حیوانی سیاسی است.» منظور او صرفاً این است که انسان جانداری است که طبیعتش اقتضا میکند در اجتماعِ یک «پولیس» زندگی کند؛ او به یک میلِ فطری به فعالیت سیاسی به معنای مدرن کلمه اشاره ندارد.
این ایده که ما تمایل به زندگی در جوامع مدنی بزرگ داریم، شاید امروزه بدیهی به نظر برسد، اما نکته مهم اینجاست که ارسطو صراحتاً «پولیس» را همانند لانه مورچگان، محصولِ طبیعت میداند. از نظر او، تصور زندگی انسان به شیوهای دیگر غیرممکن است. این دیدگاه در تضادی آشکار با نظریاتی است که جامعه مدنی را ساختاری مصنوعی و قراردادی میدانند که ما را از «وضع طبیعیِ» بدوی خارج کرده است — مفهومی که برای ارسطو بیگانه بود. او بر این باور بود که هر کس خارج از پولیس زندگی کند، انسان نیست؛ او یا موجودی برتر از آدمی (خدا) است یا فروتر از او (وحش).
زندگی خوب
این انگاره که پولیس پدیدهای طبیعی است و نه ساخته دست بشر، زیربنای اندیشههای ارسطو درباره اخلاق و سیاستِ دولتشهر را تشکیل میدهد. او از مطالعات خود در جهان طبیعت به این نتیجه رسید که هر موجودی دارای هدف یا غایتی است، و غایتِ وجودی انسان را دستیابی به «زندگی خوب» یا سعادت دانست. ارسطو این زندگی را به معنای پیگیری فضایلی چون عدالت، نیکی و زیبایی تبیین میکند. بنابراین، هدفِ پولیس این است که ما را قادر سازد مطابق با این فضایل زندگی کنیم. یونانیان باستان ساختار دولت را — که بستر زندگی جمعی و محافظِ دارایی و آزادی شهروندان است — وسیلهای برای رسیدن به غایتِ فضیلت میدیدند.
قانون یعنی نظم، و قانونِ خوب یعنی نظمِ خوب.
ارسطو «گونهها» و «زیرگونههای» مختلفی را در دلِ پولیس شناسایی کرد. او دریافت که وجه تمایز انسان از سایر جانداران، قدرت ذاتی عقل و موهبت سخن گفتن است؛ امری که به او توانایی منحصربهفردی برای تشکیل گروههای اجتماعی و برپایی پیوندها و مشارکتهای جمعی میبخشد. در بطن یک پولیس، شهروندان نظامی را پی میریزند که امنیت، ثبات اقتصادی و عدالت را تضمین میکند؛ این امر نه از طریق تحمیلِ یک قرارداد اجتماعی، بلکه به سبب اقتضای طبیعت آنها رخ میدهد. از نظر ارسطو، روشهای مختلف سازماندهیِ پولیس برای این نیست که مردم صرفاً «کنار هم» زندگی کنند (چرا که این کار را به حکم طبیعت انجام میدهند)، بلکه برای آن است که «خوب» زندگی کنند. او خاطرنشان میکند که میزان موفقیت در دستیابی به این هدف، به نوع حکومتی که برمیگزینند بستگی دارد.
گونههای حکمرانی
ارسطو، به عنوان طبقهبندیکنندهای خستگیناپذیر، ردهبندی جامعی از دنیای طبیعی ارائه داد و در آثار متأخر خود، بهویژه در کتاب «سیاست»، همین مهارتهای روشمند را در بررسی نظامهای حکومتی به کار گرفت. در حالی که افلاطون به صورتی انتزاعی و نظری درباره شکل ایدهآل حکومت استدلال کرده بود، ارسطو ترجیح داد رژیمهای موجود را برای تحلیل نقاط قوت و ضعفشان مطالعه کند. او برای این کار دو پرسش ساده طرح کرد: چه کسی حکومت میکند؟ و این حکومت به سودِ چه کسی است؟
در پاسخ به پرسش نخست، ارسطو مشاهده کرد که اساساً سه نوع حکمرانی وجود دارد: توسط یک فرد، توسط عدهای معدود، یا توسط توده مردم. در پاسخ به پرسش دوم، او معتقد بود حکومت یا به سودِ کل جامعه است (که آن را حکومت حقیقی یا صالحه مینامید) و یا در جهت منافع شخصی حاکم یا طبقه حاکم (که شکلی منحرف و ناقص از حکومت است). در مجموع، او شش «گونه» حکمرانی را شناسایی کرد که به صورت جفتهای متقابل بودند. «پادشاهی»، حکومتِ یک فرد به سود همگان است؛ در حالی که «استبداد مطلق» (تیرانی)، یعنی حکومت یک فرد برای منافع خودش، شکل فاسد پادشاهی است. حکومت «آریستوکراسی» (که برای یونانیان به معنای حاکمیتِ بهترینها بود، نه لزوماً اشراف موروثی)، حکومتِ عدهای معدود برای خیرِ عمومی است و شکل فاسد آن، «الیگارشی» یا حکومتِ خودخواهانه عدهای معدود است. در نهایت، «پولیتی» (حکومتِ قانونمدار) حکومتِ توده مردم برای منفعت همگانی است. ارسطو «دموکراسی» را شکل منحرف این نوع حکومت میدانست، زیرا در عمل، دموکراسی به معنای حکومت به نفعِ اکثریت (فرودستان) است، نه لزوماً تکتکِ افراد جامعه.
شالوده یک دولت دموکراتیک، آزادی است.
ارسطو استدلال میکند که نفعطلبیِ نهفته در اشکالِ ناقص حکومت، به نابرابری و بیعدالتی میانجامد. این امر موجب بیثباتی میشود که رسالت دولت و توانایی آن در ترویج زندگی فضیلتمندانه را به مخاطره میاندازد. با این حال، او دریافت که در عمل، دولتشهرهای مورد مطالعهاش دقیقاً در یک دسته نمیگنجند و ویژگیهای آمیختهای از انواع مختلف را نشان میدهند.
اگرچه ارسطو متمایل بود پولیس را همچون یک «اندامواره» (Organism) واحد بنگرد که شهروندان صرفاً اجزای آن هستند، اما نقش فرد را نیز در دولتشهر بررسی کرد. او بار دیگر بر تمایل فطری انسان به تعامل اجتماعی تأکید ورزیده و شهروند را کسی تعریف میکند که در ساختار جامعه مدنی سهیم است؛ نه صرفاً با انتخاب نمایندگان، بلکه از طریق مشارکت فعال. هرگاه این مشارکت در قالب یک نظام حکومتی «خوب» (پادشاهی، آریستوکراسی یا پولیتی) صورت گیرد، توانایی شهروند برای زیستن بر مدار فضیلت را تقویت میکند. اما در یک رژیم «ناقص» (استبداد، الیگارشی یا دموکراسی)، شهروند ناگزیر درگیر اهداف خودخواهانه طبقه حاکم میشود؛ خواه قدرتطلبیِ مستبد باشد، خواه ثروتاندوزیِ الیگارشها یا آزادیطلبیِ افراطیِ دموکراتها. ارسطو به این نتیجه میرسد که در میان تمام رژیمهای ممکن، «پولیتی» بهترین فرصت را برای نیل به سعادت فراهم میآورد. جالب آنکه ارسطو اگرچه دموکراسی را رژیمی «ناقص» برمیشمارد، اما آن را در رتبه دوم پس از پولیتی قرار داده و برتر از آریستوکراسی یا پادشاهیِ «خوب» میداند؛ چرا که معتقد است اگرچه ممکن است یک شهروند به تنهایی فاقد حکمت و فضیلتِ حاکمی برتر باشد، اما «توده مردم» در مقام یک کل، میتوانند حاکمانی بهتر از «یک فرد» باشند.
توصیف و تحلیل دقیق پولیس در یونان کلاسیک، در ظاهر شاید با دولتملتهای امروزی پیوند چندانی نداشته باشد، اما اندیشههای ارسطو تأثیری شگرف بر تفکر سیاسی اروپا در طول قرون وسطی گذاشت. علیرغم انتقادهایی که به دیدگاههای گاه اقتدارگرایانه او (و دفاعش از بردهداری و جایگاه فرودست زنان) وارد شده است، استدلالهای او در حمایت از حکومتِ قانونمدار و مشروطهخواهی، پیشدرآمدی بر ایدههایی بود که بعدها در عصر روشنگری متبلور گشت.