افلاطون
(۴۲۷–۳۴۷ پ.م.)
ایدئولوژی: عقلگرایی
تمرکز: فیلسوف-شاه
پیشینه
- ۵۹۴ پ.م.: سولون، قانونگذار آتنی، قوانینی را وضع کرد که شالوده و اساس دموکراسی یونان باستان گشت.
- حدود ۴۵۰ پ.م.: پروتاگوراس، فیلسوف یونانی، بر این باور بود که عدالت سیاسی نه بازتابی از عدالت طبیعی، بلکه برساخته و تحمیلی از سوی اندیشههای بشری است.
پیامد
- ۳۳۵–۳۲۳ پ.م.: ارسطو پولیتی (حکومت مبتنی بر قانون اساسی) را عملیترین شیوه از میان راههای بهینه برای ادارهی کشور دانست.
- ۵۴–۵۱ پ.م.: سیسرو رسالهی «در باب جمهوری» را به رشتهی تحریر درآورد و در آن از شکلی از حکومت دفاع کرد که نسبت به «جمهورِ» افلاطون، صبغهی دموکراتیکتری داشت.
تا زمانی که فیلسوفان پادشاه نشوند، شهرها از شرّ بلایا و مفاسد خویش رهایی نخواهند یافت.
افلاطون که حدود سال ۴۲۷ پ.م. زاده شد، در ابتدا آریستوکلس نام داشت، اما بعدها به دلیل هیبت و هیکل تنومندش، به «افلاطون» (به معنای پهن و عریض) ملقب گشت. او که از خانوادهای نجیبزاده در آتن بود، قاعدتاً میبایست پیشهی سیاست را برمیگزید، اما در عوض به جرگهی شاگردان سقراط درآمد و زمانی که استادش مرگ را بر انکار باورهایش ترجیح داد، در کنار او بود. افلاطون پیش از بازگشت به آتن، سفرهای دور و درازی به اقصینقاط مدیترانه داشت و پس از بازگشت، مدرسهی فلسفهای به نام «آکادمی» را بنا نهاد که ارسطوی جوان نیز یکی از شاگردان آن بود. او در دوران تدریس، رسالات متعددی را در قالب گفتگو (دیالوگ) نگاشت که غالباً شخصیت محوری آنها سقراط بود و در آنها به واکاوی اندیشههای فلسفی و سیاسی میپرداخت. باور بر این است که وی تا آخرین سالهای عمر به تدریس و نویسندگی اشتغال داشت و سرانجام در حدود سال ۳۴۸/۳۴۷ پ.م. در ۸۰ سالگی درگذشت.
در اواخر سدهی ششم پیش از میلاد، عصر طلایی فرهنگ در یونان آغاز شد و ۲۰۰ سال تداوم یافت. این دوران که اکنون «دورهی کلاسیک» نامیده میشود، عرصهی شکوفایی ادبیات، معماری، علم و بیش از همه، فلسفه بود؛ علومی که تأثیری ژرف بر تکوین تمدن غربی گذاشتند.
در سپیدهدمِ دورهی کلاسیک، مردمِ دولتشهرِ آتن بر حاکم مستبد خود شوریدند و نظامی مبتنی بر دموکراسی بنا نهادند. در این نظام، مقامات دولتی به قید قرعه از میان شهروندان برگزیده میشدند و تصمیمات در مجمعی دموکراتیک اتخاذ میگشت. تمامی شهروندان حق داشتند در مجمع سخن بگویند و رأی دهند و برای این کار نمایندهای برنمیگزیدند. با این حال، باید دانست که «شهروندان» تنها اقلیتی از کل جمعیت را تشکیل میدادند؛ آنان مردانی آزاد و بالای ۳۰ سال بودند که والدینی آتنی داشتند. زنان، بردگان، کودکان، جوانان و اتباع خارجی یا مهاجران نسل اول از این فرآیند دموکراتیک محروم بودند. این فضای سیاسی، آتن را بهسرعت به کانون فرهنگی بزرگی بدل ساخت و اندیشمندان طراز اولِ آن زمان را به سوی خود کشاند. یکی از برجستهترینِ این افراد، سقراطِ آتنی بود که پرسشگریهای فلسفیاش دربارهی مفاهیمِ پذیرفتهشدهی عدالت و فضیلت، پیروان جوان بسیاری را گرد او آورد. اما دیری نپایید که این رویکرد، حساسیتِ مقامات را برانگیخت؛ آنان مجمع دموکراتیک را متقاعد کردند تا سقراط را به اتهام فاسد کردن جوانان به مرگ محکوم کند. افلاطون، یکی از شاگردان جوان سقراط، در روحیه پرسشگر و نگرش شکاکانهی استادش سهیم بود. او پس از مشاهدهی رفتار ناعادلانهی نظام آتن با استادش، نسبت به این سیستم سرخورده و بدبین گشت.
افلاطون بعدها به فیلسوفی به همان اندازهی سقراط تأثیرگذار بدل شد و در سالهای پایانی فعالیت خویش، نبوغ سرشار خود را معطوف به عرصهی سیاست کرد که تبلور آن در کتاب مشهور «جمهور» دیده میشود. جای شگفتی نیست که افلاطون با توجه به مشاهدهی محکومیت سقراط و نیز برخاستن از خانوادهای اصیل، دلبستگی چندانی به دموکراسی نداشت. اما او در هیچیک از دیگر اشکال موجودِ حکومت نیز امرِ درخورِ ستایشی نیافت و معتقد بود همهی آنها دولت را به کام «شرارتها» میکشانند.
دموکراسی به استبداد تبدیل میشود.
زندگی خوب
برای درک مراد افلاطون از «شرارتها»، باید مفهوم «ائودایمونیا» یا «زندگی خوب» را مد نظر قرار داد که برای یونانیان باستان هدفی حیاتی به شمار میرفت. «خوب زندگی کردن» به معنای کسب رفاه مادی، جاه و مقام یا لذت صرف نبود، بلکه زیستن بر مدار فضایل بنیادین همچون حکمت، تقوا و بیش از همه، عدالت بود. افلاطون بر این باور بود که غایتِ دولت، ترویج این فضایل است تا شهروندان بتوانند به آن زندگی خوب دست یابند. مسائلی چون صیانت از دارایی، آزادی و ثبات، تنها از آن جهت اهمیت داشتند که بستری برای زندگیِ فضیلتمندانهی شهروندان فراهم آورند. با این حال، به گمان او، تا آن زمان هیچ نظام سیاسیای نتوانسته بود این مقصود را محقق سازد و کاستیهای ساختاریِ آنها، ترویجدهندهی همان مفاسدی بود که او «شرارت» یا نقطهی مقابل فضیلت مینامید.
افلاطون استدلال میکرد که علت این امر، تمایل حاکمان — چه در نظامهای سلطنتی، چه در الیگارشی (حکومتِ اقلیت) و چه در دموکراسی — به حکمرانی بر مدار منافع شخصی، به جای خیر و صلاح دولت و مردم است. او تبیین میکند که ریشهی این معضل، جهلِ عمومی نسبت به فضایلی است که مقوّمِ زندگی خوب هستند؛ جهلی که به نوبهی خود باعث میشود مردم به دنبال خواستههایی نادرست، بهویژه لذتهای زودگذرِ ناشی از قدرت و ثروت باشند. این امتیازات با قدرت سیاسی پیوند خوردهاند و این گره در عرصهی سیاست کورتر میشود. ولعِ حکمرانی به انگیزههایی که افلاطون آنها را ناصواب میدید، به نزاع میان شهروندان میانجامد. تلاشِ همگانی برای کسب قدرتِ بیشتر، در نهایت ثبات و وحدت دولت را متزلزل میکند. در این میان، هر کس که از این تنازعِ قدرت پیروز برآید، حریفان خود را از دستیابی به خواستههایشان محروم میسازد و این یعنی بیعدالتی؛ شری که دقیقاً در تضاد با سنگبنایِ مفهومِ افلاطونی از زندگی خوب قرار دارد.
اگر کسی نخواهد خودش منصب و حکومت را در دست بگیرد، مجازات اصلی این است که توسط کسی بدتر از او اداره شود.
در مقابل، افلاطون استدلال میکرد که تنها یک طبقه از مردم معنای واقعی زندگی خوب را درک میکنند: فیلسوفان. تنها آنان هستند که ارزش فضایل را برتر از لذتهای ناشی از جاه و مال میدانند و زندگی خود را وقف جستجوی حقیقت کردهاند. از همین رو، آنان تشنهی شهرت و ثروت نیستند و میلی به قدرت سیاسی ندارند؛ و از قضا همین بیمیلی به قدرت، پارادوکسیکالوار، آنان را به شایستهترین حاکمان بدل میسازد. در ظاهر، استدلال افلاطون شاید صرفاً این به نظر برسد که «فیلسوفان بهتر میفهمند» و این ادعا (که از زبان یک فیلسوف جاری شده) ممکن است با ادعای بیمیلی آنان به قدرت متناقض جلوه کند؛ اما او در پسِ این سخن، منطقی بسیار غنیتر و ظریفتر را ارائه میدهد.
صور مثالی
افلاطون از سقراط آموخته بود که فضیلت امری ذاتی نیست، بلکه به دانش و حکمت وابسته است؛ لذا برای برخورداری از یک زندگی بافضیلت، پیش از هر چیز باید ماهیتِ اصیلِ فضیلت را شناخت. افلاطون با بسطِ اندیشههای استادش نشان داد که شناختِ مصادیقِ جزئیِ عدالت، نیکی یا زیبایی، لزوماً به معنای درکِ جوهر و ماهیتِ بنیادینِ آنها نیست. ما ممکن است از این فضایل تقلید کنیم — مثلاً به شکلی عمل کنیم که گمان میکنیم عادلانه است — اما این تنها یک شبیهسازی است، نه رفتاری که حقیقتاً از خودِ آن فضایل سرچشمه گرفته باشد.
افلاطون در «نظریهی صور مثالی» (مُثُل)، وجود کهنالگوهایِ کمالیافتهای از این فضایل (و هر آنچه در عالم است) را پیشنهاد کرد که دربرگیرندهی جوهرِ حقیقیِ آنهاست. بر این اساس، آنچه ما به عنوان مصادیقِ این فضایل میبینیم، تنها سایههایی از آن «صور» هستند و تنها بخشی از حقیقتِ آنها را باز میتابانند. اینها همچون بازتابها یا سایههایی ناقص از صورِ واقعی هستند.
این صورِ مثالی، یا آنگونه که افلاطون مینامید، «ایدهها»، در قلمرویی فراتر از جهانِ مادیِ ما قرار دارند و تنها از طریق استدلال و پرسشگریِ فلسفی قابلِ ادراک هستند. همین امر، فیلسوفان را بهگونهای منحصربهفرد برای تبیینِ زندگی خوب و تحققِ زیستِ بافضیلت شایسته میسازد. افلاطون پیشتر اثبات کرده بود که برای رسیدن به خیر، دولت باید به دستِ اهلِ فضیلت اداره شود؛ و از آنجا که برخلافِ تودهها، تنها فیلسوفان برای دانش، حکمت و فضیلت ارزشی فراتر از مال و منال قائلند، پس تنها منافعِ آنان با خیرِ دولت همسوست. از این رو، «فیلسوفان باید پادشاه شوند». افلاطون تا آنجا پیش میرود که میگوید آنان باید به پذیرشِ قدرت مجبور شوند تا از درگیری و بیعدالتیِ ذاتی در سایرِ نظامهای سیاسی پیشگیری شود.
تربیت پادشاهان
افلاطون معترف است که این رویکردی آرمانشهری است و در ادامه میافزاید: «...یا آنان که اکنون پادشاه نامیده میشوند، باید بهراستی و به قدرِ کفایت به فلسفه روی آورند». او آموزشِ طبقهی حاکم را پیشنهادی عملیتر میدانست. وی در دیالوگهای متأخرِ خود، «مرد سیاسی» و «قوانین»، الگویی از دولت را ترسیم میکند که در آن مهارتهای فلسفیِ لازم برای درکِ زندگیِ خوب، همچون هر فنِ مفیدِ دیگری برای جامعه، آموزش داده میشود. با این حال، او خاطرنشان میکند که هر شهروندی استعداد و توان ذهنیِ لازم برای فراگیری این مهارتها را ندارد. از این رو پیشنهاد میدهد که این آموزش برای نخبگانی اندک و صاحبصلاحیت، به جای اختیاری بودن، الزامی باشد (نخبهگرایی). کسانی که بر اساس «استعدادهای طبیعی» برای قدرت برگزیده میشوند، باید از خانوادههایشان جدا شده و در اشتراکی (کمونها) پرورش یابند تا وفاداریِ آنان تنها معطوف به دولت باشد.
دموکراسی... پر از تنوع و بینظمی است و نوعی برابری را به طور یکسان به افراد برابر و نابرابر اعطا میکند.
نوشتههای سیاسی افلاطون در دنیای باستان، بهویژه در امپراتوری روم، بسیار نافذ بود و مفاهیمِ فضیلت و آموزشِ او در اندیشههای سیاسیِ متفکران چینی همچون کنفوسیوسگرایی و موزی نیز طنینانداز شد. حتی محتمل است که این آرا بر چاناکیا در هند، به هنگامِ نگارشِ رسالهاش دربارهی تربیتِ حاکمان، اثر گذاشته باشد. در دوران قرون وسطی، نفوذ افلاطون به جهان اسلام و اروپای مسیحی گسترش یافت و سنت آگوستین این آموزهها را با الهیات کلیسا درآمیخت. بعدها، آرای ارسطو و دفاعِ او از دموکراسی که با روحِ زمانهی فیلسوفانِ رنسانس سازگارتر بود، بر اندیشههای افلاطون سایه افکند. متفکرانِ متأخر، مفاهیمِ سیاسیِ افلاطون را به دلیل صبغهی مقتدرانه و نخبهگرایانهاش نپذیرفتند و با تلاشِ جهان مدرن برای استقرارِ دموکراسی، این ایدهها از رونق افتاد.
او همواره منتقدانی داشته که وی را مروجِ نظامی تمامیتخواه، یا در خوشبینانهترین حالت، قیممآبانه میدانند؛ نظامی که در آن نخبگانی معدود مدعیِ شناختِ خیر و صلاحِ همگان هستند. با این حال، در دوران معاصر، انگارهی محوریِ او یعنی ضرورتِ حضور نخبگانِ فکری در مسندِ قدرت (فیلسوف-شاهان)، بار دیگر موردِ بازبینی و توجهِ اندیشمندانِ سیاسی قرار گرفته است.