موزی

(حدود ۴۷۰–۳۹۱ پ. م)

ایدئولوژی: موهیسم
تمرکز: شایسته‌سالاری

پیشینه

  • سده ششم پیش از میلاد: لائوزی، فیلسوف چینی، از دائوئیسم - عمل کردن مطابق با راه (دائو) - حمایت می‌کند.
  • سده پنجم پیش از میلاد: کنفوسیوس یک سیستم حکومتی را پیشنهاد می‌کند بر اساس ارزش‌های سنتی که توسط طبقه‌ای از دانشمندان وضع شده است.

پیامد

  • قرن چهارم پیش از میلاد: ایده‌های اقتدارگرایانه شانگ یانگ و هان فی تزو در ایالت چین به عنوان دکترین قانون‌گرایی پذیرفته می‌شوند.
  • ۳۷۲-۲۸۹ پیش از میلاد: منسیوس، فیلسوف، از بازگشت به نوعی کنفوسیوسیسم حمایت می‌کند.
  • قرن بیستم: ایده‌های موزی هم بر جمهوری سون یات سن و هم بر جمهوری خلق کمونیست چین تأثیر می‌گذارد.

نقشه‌های کشور تنها باید با دانشوران در میان گذاشته شوند.

گفته می‌شود موزی در حدود زمان درگذشت کنفوسیوس، در «تنگژو» واقع در استانِ شاندونگ چین، در خانواده‌ای از پیشه‌وران یا احتمالاً بردگان زاده شد. او که «مو دی» نام داشت، نجار و مهندس بود و در دربارِ خانواده‌های اشرافی کار می‌کرد. وی با ارتقا در سلسله‌مراتبِ خدماتِ کشوری، مدرسه‌ای برای تربیتِ مقامات و مشاوران بنیان نهاد. دیدگاه‌های فلسفی و سیاسی‌ش پیروانِ بسیاری برای او به ارمغان آورد و به لقب «موزی» (استاد مو) مفتخر گشت. پیروان او که به «موهیست» معروف بودند، در طولِ دورانِ «ایالت‌های جنگ‌طلب»، بر اساسِ اصولِ سادگی و صلح‌طلبیِ موزی زیستند تا آنکه سلسله «کین»، رژیمِ قانون‌گرای خود را مستقر کرد. پس از مرگِ او، آموزه‌هاش در کتابی به نام «موزی» گردآوری شد. آیین موهیسم پس از اتحادِ چین در سال ۲۲۱ پیش از میلاد ناپدید شد، اما در اوایلِ قرنِ بیستم دوباره مورد توجه قرار گرفت.

در اواخر «عصر طلایی» فلسفه چین، که به پیدایش اصطلاحاً «صد مکتب فکری» در فاصله سده‌های هشتم تا سوم پیش از میلاد انجامید، متفکران بر آن شدند تا مفاهیم فلسفه اخلاق خود را در ساحتِ عملیِ سازماندهی اجتماعی و سیاسی به کار بندند. سرآمدِ این اندیشمندان، کنفوسیوس بود؛ وی سلسله‌مراتبی را بر پایه روابط سنتیِ خانوادگی پیشنهاد داد که با آداب و مناسک تقویت می‌شد. با این حال، او در بطنِ این سلسله‌مراتب، به اهمیتِ وجود یک طبقه اداری برای یاری رساندن و مشاوره دادن به حاکم اذعان داشت؛ ایده‌ای که بعدها توسط «موزی» بسط داده شد.

هم کنفوسیوس و هم موزی بر این باور بودند که بهروزیِ دولت در گروِ شایستگی و وثوقِ طبقه دیوان‌سالار است، اما در باب شیوه گزینش کارگزاران با یکدیگر اختلاف‌نظر داشتند. از منظر موزی، کنفوسیوس بیش از حد به سنت‌های خانواده‌های اشرافی پایبند بود، در حالی که این سنت‌ها لزوماً متضمنِ فضایل و توانمندی‌های حیاتی برای یک دیوان‌سالاریِ موفق نبودند. موزی معتقد بود که ویژگی‌ها و مهارت‌های لازم برای تصدیِ مناصب عالی، فارغ از تبار و خاستگاهِ افراد، محصول استعداد و تلمذ است.

آیین وحدت‌بخش

«برکشیدن شایستگان»، آن‌گونه که موزی ایده شایسته‌سالاریِ خود را توصیف می‌کرد، سنگ بنای تفکر سیاسیِ «موهیسم» را تشکیل می‌دهد، اما این مفهوم با دیگر جنبه‌های فلسفه اخلاق او نیز پیوند دارد. او به نیک‌نهادیِ ذاتیِ انسان‌ها باور داشت و بر این بود که آدمیان باید در فضایی سرشار از «عشق جهان‌شمول» زیست کنند. در عین حال، او تمایل انسان به کنش بر اساس منافع شخصی را نادیده نمی‌گرفت. به باور او، این تمایل اغلب در موقعیت‌های تضاد رخ می‌نماید؛ تضادهایی که نه از فقدان اخلاق، بلکه از برداشت‌های متفاوت نسبت به امرِ اخلاقی نشأت می‌گیرند. از این رو، وظیفه رهبران سیاسی بود که مردم را ذیل یک آیین اخلاقی منسجم متحد سازند؛ آیینی که توسط یک نظام حکومتیِ مقتدر و اخلاق‌مدار اجرا شود. این آیین بر پایه آنچه برای «بیشترین خیرِ جامعه» ضرورت داشت، بنا می‌شد و تدوین آن مستلزم دانش و خردی بود که تنها در اختیار دانشوران قرار داشت.

ترجیح موزی برای شکل‌گیری طبقه کارگزاران بر اساس شایستگی و توانمندی، بی‌شک از تجربه شخصی او در ارتقا به مناصب عالی از خاستگاهی فروتنانه ریشه می‌گرفت. او پتانسیل بروز پارتی‌بازی و رفیق‌بازی را در سپهرِ انتصابِ وزیران توسط اشراف به‌خوبی می‌دید. او همچنین معتقد بود که دولت باید به گونه‌ای اداره شود که شکوفایی کشور را در راستای تأمین رفاهِ کلِ مردم پرورش دهد.

اگرچه موزی پیروان بسیاری یافت، اما در زمانه خود به عنوان یک آرمان‌گرا نگریسته شد و حاکمان چین آیین موهیسم را نپذیرفتند. با این حال، عناصری از تفکر سیاسی او در نظام‌های سیاسیِ بعدی گنجانده شد. برای نمونه، تأکید او بر اجرای یک آیین اخلاقی واحد، تأثیری شگرف بر رژیم‌های اقتدارگرای قانون‌گرا داشت که در قرن چهارم پیش از میلاد ظهور کردند. در قرن بیستم نیز، مفاهیمِ «برابریِ فرصت‌ها» در اندیشه موزی، توسط رهبران چینی همچون سون یات سن و مائو تسه تونگ بازخوانی شد.