کنفوسیوس

(۵۵۱–۴۷۹ پ. م)

ایدئولوژی: کنفوسیوس‌گرایی
تمرکز: پدرسالارانه

پیشینه

  • ۱۰۴۵ پ. م: در دوران سلسله ژو در چین، تصمیماتِ سیاسی با «فرمان الهی» توجیه می‌شوند.
  • سده هشتم پ. م: دوره «بهار و پاییز» آغاز می‌شود و «صد مکتب فکری» پدید می‌آیند.

پیامد

  • سده پنجم پ. م: موتسی جایگزینی برای خویشاوندسالاری و پارتی‌بازیِ احتمالی در کنفوسیوس‌گرایی پیشنهاد می‌دهد.
  • سده چهارم پ. م: منسیوسِ فیلسوف، اندیشه‌های کنفوسیوسی را ترویج می‌کند.
  • سده سوم پ. م: اصول اقتدارگرایانه‌ترِ قانون‌گرایی بر نظامِ حکومتی مسلط می‌شود.

اگر خواسته شما نیکی باشد، مردم نیک خواهند بود.

علیرغم اهمیت کنفوسیوس در تاریخِ چین، اطلاعات اندکی از زندگی وی در دست است. بر اساسِ باورهای سنتی، او در سال ۵۵۱ پیش از میلاد در شهر کوفو در ایالتِ لو چین متولد شد. نام اصلیِ او کونگ چیو بود (و عنوان افتخاری «کونگ فوزی» را بسیار دیرتر به دست آورد) و خانواده‌ش هم موردِ احترام و هم مرفه بودند. با این وجود، او در جوانی و پس از مرگِ پدرش، برای حمایت از خانواده به عنوانِ خدمتکار کار می‌کرد و در اوقاتِ فراغتِ خود برای پیوستن به خدماتِ دولتی به تحصیل می‌پرداخت. او در دربارِ ژو به سمتِ مدیریت رسید و در آنجا ایده‌های خود را در موردِ نحوهِ ادارهِ یک کشور توسعه داد، اما توصیه‌های او نادیده گرفته شد و او از سمتِ خود استعفا داد. وی باقی عمرِ خود را به سفر در سراسرِ امپراتوری چین گذراند و به تدریسِ فلسفه و نظریه‌هایِ حکومتیِ خود پرداخت. در نهایت به کوفو بازگشت و در سال ۴۷۹ پیش از میلاد درگذشت.

کونگ فوزی («استاد کونگ»)، که بعدها در غرب با نامِ لاتینِ کنفوسیوس شناخته شد، در برهه‌ای حساس از تاریخِ سیاسیِ چین می‌زیست. او در اواخرِ دورهِ «بهار و پاییزِ» چین زندگی می‌کرد؛ دورانی ۳۰۰ ساله از شکوفایی و ثبات که طیِ آن هنر، ادبیات و به ویژه فلسفه شکوفا شد. این فضای فکری به پیدایش جریانی موسوم به «صد مکتب فکری» انجامید که در آن طیف گسترده‌ای از ایده‌ها آزادانه مورد بحث قرار می‌گرفت. در این میان، طبقهِ جدیدی از اندیشمندان و دانشمندان ظهور کردند که بیشترِ آن‌ها در دربارِ نجیب‌زادگان به عنوانِ مشاورانی ارزشمند فعالیت می‌کردند.

نفوذِ اندیشه‌های نوِ این دانشوران، ساختارِ جامعهِ چین را دگرگون ساخت. این بار دانشوران نه بر اساسِ پیوندهای خانوادگی، بلکه بر مبنای لیاقت و شایستگی (شایسته‌سالاری) منصوب می‌شدند. ظهورِ این طبقهِ شایسته‌سالار، چالشی جدی برای حکام موروثی بود که پیش‌تر مشروعیت خود را برخاسته از «فرمان آسمانی» می‌دانستند. این تقابل منجر به بروز سلسله‌ای از درگیری‌ها میان حاکمانی شد که برای سلطه بر چین با یکدیگر رقابت می‌کردند. در این دوران که به « ایالت‌های جنگ‌طلب» شهرت یافت، ضرورتِ وجودِ یک نظامِ حکومتیِ مقتدر بیش از پیش آشکار شد.

انسانِ والا

کنفوسیوس مانندِ اکثرِ جوانانِ تحصیل‌کردهِ طبقهِ متوسط، به پیشه دیوانی و مدیریتی روی آورد و در همین کسوت بود که اندیشه‌های خود را درباره سازماندهی دولت پی‌ریزی کرد. او که خود از نزدیک شاهد مناسبات میان حاکم، وزرا و رعایا بود و شکنندگی اوضاع سیاسی آن زمان را به‌خوبی درک می‌کرد، بر آن شد تا چارچوبی برای حکمرانی عادلانه تدوین کند؛ چارچوبی که بر نظام فلسفه اخلاق استوار بود.

دیدگاه اخلاقی کنفوسیوس عمیقاً در سنت‌های چین ریشه داشت و فضایلی چون وفاداری، وظیفه‌شناسی و احترام را در کانون خود جای داده بود. این ارزش‌ها در سیمای «جونزی» (junzi) تجسم می‌یافتند: «انسانِ والا» که فضیلتش الگویی برای دیگران بود. در نظام فکری او، هر عضوی از جامعه تشویق می‌شد تا به فضایلِ انسانِ والا دست یابد. از نظرِ کنفوسیوس، طبیعتِ انسان اگرچه کامل نیست، اما با تأسی از الگوی فضیلتِ صادقانه، اصلاح‌پذیر است. به همین ترتیب، جامعه می‌تواند با الگویِ یک حکومتِ منصف و نیک‌خواه متحول شود.

مفهومِ عملِ متقابل، یا تلافی، زیربنای فلسفهِ اخلاقیِ کنفوسیوس و سنگ‌بنایِ تفکرِ سیاسی اوست. ایدهِ عملِ متقابل به این معناست که رفتارِ عادلانه و سخاوتمندانه با پاسخی مشابه روبرو خواهد شد. برای آنکه جامعه‌ای خوب باشد، حاکمِ آن باید خود تجسمِ فضایلی باشد که آرزو دارد در اتباعش ببیند؛ در مقابل، مردم با وفاداری و احترام ترغیب خواهند شد تا از آن فضایل الگوبرداری کنند. کنفوسیوس در مجموعه آموزه‌ها و سخنان خود که به نام «آنالکتس» (Analects/منتخبات) مشهور است، توصیه می‌کند: «اگر خواستارِ نیکی باشی، مردم نیک خواهند شد. منش اخلاقی حاکم به‌مثابه باد است و منش اخلاقی زیردستان چونان گیاه؛ چون باد بوزد، گیاه ناگزیر خم می‌شود.» با این حال، تحقق این ایده مستلزم استقرار ساختاری نوین در جامعه بود؛ سلسله‌مراتبی که ضمن ارج نهادن به طبقه اداری و شایسته‌سالار جدید، به حاکمیت سنتی خاندان‌های نجیب‌زاده نیز احترام بگذارد. کنفوسیوس در پیشنهادِ خود برای چگونگیِ دستیابی به این هدف، بار دیگر بر ارزش‌های سنتی تکیه کرد و الگوی جامعه را بر اساس روابط خانوادگی ترسیم نمود. نزد او، خیرخواهیِ حاکم و وفاداریِ رعیت، بازتابی از رابطه «پدر مهربان و پسر مطیع» است (رابطه‌ای که در فرهنگ چین از بالاترین اهمیت برخوردار بود).

انسان برتر بر انسان‌ها مطابق با طبیعت‌شان و با آنچه برایشان مناسب است، حکومت می‌کند و به محض اینکه آنها آنچه را که اشتباه است تغییر دهند، از حکومت دست می‌کشد.

کنفوسیوس به پنج «رابطهِ پایدار» اعتقاد داشت: حاکم و رعیت، پدر و پسر، شوهر و زن، برادر بزرگتر و برادر کوچکتر، و دوست با دوست. او در این روابط، نه تنها بر جایگاه هر فرد بر اساس نسل، سن و جنسیت تأکید می‌ورزید، بلکه بر دوجانبه بودن وظایف نیز پای می‌فشرد؛ به گونه‌ای که مسئولیتِ شخصِ برتر در قبال زیردست، دقیقاً به اندازه وظیفه زیردست در قبال مافوق اهمیت داشت. با تعمیم این پیوندها به کل جامعه، حقوق و مسئولیت‌های متقابل به اجتماع انسجام می‌بخشد و فضایی سرشار از وفاداری و احترام را میان تمام لایه‌های اجتماعی جاری می‌سازد.

حکومت خوب آن است که در آن حاکم، حاکم باشد، وزیر، وزیر باشد، پدر، پدر باشد و پسر، پسر.

توجیه حکومت موروثی

در رأسِ سلسله‌مراتبِ کنفوسیوس، پادشاه قرار داشت که بدونِ شک این جایگاه را به ارث برده بود؛ امری که نشان‌دهندهِ ماهیتِ محافظه‌کارانهِ تفکرِ سیاسیِ کنفوسیوس است. همان‌طور که خانواده الگویی برای روابطِ اجتماعی بود، احترامِ سنتی نسبت به والدین (به‌ویژه پدر) به نیاکان نیز تسری می‌یافت و همین امر، اصلِ وراثت را توجیه می‌کرد. همان‌گونه که پدر ریاستِ خانواده را بر عهده داشت، دولت نیز طبیعتاً باید توسطِ شخصیتی پدرگونه و در مقامِ «بزرگ خاندان» —یعنی پادشاه— اداره می‌شد.

با این وجود، در اندیشهِ کنفوسیوس جایگاهِ پادشاه خدشه‌ناپذیر نبود؛ چنان‌که پادشاهِ ظالم یا نادان، شایسته مخالفت و حتی برکناری دانسته می‌شد. اما نوآورانه‌ترین بخش نظریه کنفوسیوس در لایه بعدی جامعه تجلی یافت؛ یعنی جایی که او از طبقه دانشوران برای تصدی مناصب وزارت، مشاورت و مدیریت دفاع کرد. نقش آنان به عنوان واسطه میان پادشاه و مردم حیاتی بود، چرا که وظیفه داشتند هم به حاکم و هم به مردم وفادار بمانند. به سبب این مسئولیت سنگین، گزینش آنان باید از میان تواناترین و تحصیل‌کرده‌ترین نامزدها صورت می‌گرفت و هر کس در مسند امور دولتی می‌نشست، می‌بایست از عالی‌ترین منش اخلاقی —یعنی مقامِ جونزی یا انسانِ والا— برخوردار می‌بود. در نظام کنفوسیوسی، این وزرا توسط پادشاه منصوب می‌شدند؛ از این رو، توفیق امور تا حد زیادی به شخصیت و منش خودِ پادشاه بستگی داشت. کنفوسیوس می‌گفت: «اداره حکومت در گرو یافتن مردان شایسته است؛ و چنین مردانی تنها با تکیه بر منشِ خودِ حاکم جذب می‌شوند. آن منش نیز باید با گام برداشتن در طریق وظیفه و با پرورش روحیه خیرخواهی حاصل شود.»

نقش این کارگزاران عمدتاً مشورتی بود و انتظار می‌رفت علاوه بر تسلط بر امور اداری، دانشی عمیق در تاریخ، سیاست و دیپلماسی داشته باشند تا بتوانند حاکم را در مسائلی چون پیمان‌ها یا جنگ با همسایگان یاری دهند. افزون بر این، این طبقه جدید وظیفه‌ای خطیر در پیشگیری از خودکامگی حاکم داشتند؛ زیرا آنان در عین وفاداری به مافوق، نسبت به زیردستان خود نیز خیرخواه بودند و می‌بایست با فضیلت خود، الهام‌بخشِ پادشاه و مردم باشند.

اهمیتِ آیین

بسیاری از نوشته‌های کنفوسیوس به کتابچه‌های آداب و تشریفات می‌ماند که جزئیات رفتار صحیح «انسان والا» را در موقعیت‌های گوناگون برمی‌شمرد؛ اما او تأکید داشت که این رفتارها نباید به ظاهرسازی پوچ بدل شود. مناسکی که او ترسیم می‌کرد، نه صرفاً تعارفات اجتماعی، بلکه واجد اهدافی بس عمیق‌تر بودند و صداقت شرکت‌کنندگان، شرطِ معنابخشی به این آیین‌ها بود. کارگزاران حکومتی نه تنها موظف به انجامِ بافضیلتِ وظایف بودند، بلکه باید فضیلت‌مندی آنان در معرض دید همگان قرار می‌گرفت. از همین رو، کنفوسیوس بر مراسم و مناسک تأکید می‌ورزید تا جایگاه هر فرد در جامعه تثبیت شود؛ امری که بازتاب‌دهنده گرایش‌های محافظه‌کارانه اوست.

این مناسک به مردم اجازه می‌داد تا ارادت خود را به فرادستان و ملاحظه و شفقت خود را نسبت به زیردستان ابراز کنند. به باور او، این آیین‌ها باید در تمام ارکان جامعه، از مراسم رسمی دربار تا تعاملات روزمره اجتماعی، نفوذ می‌کرد و هر کس با دقت تمام، نقش خود را ایفا می‌نمود. تنها زمانی که فضیلت با صداقت و راستی همراه می‌شد، الگوی رهبریِ اخلاقی به ثمر می‌نشست. به همین سبب، کنفوسیوس «صداقت» را پس از «وفاداری»، برترینِ فضایل می‌دانست.

کسی که به وسیله‌ی فضیلت خود حکومت می‌کند... مانند ستاره‌ی قطبی است: در جای خود می‌ماند در حالی که تمام ستارگان کوچک‌تر به آن ادای احترام می‌کنند.

گرچه بسیاری از این مناسک ریشه در باورهای مذهبی داشتند، اما این جنبه برای کنفوسیوس در اولویت نبود. فلسفه او بر مذهب استوار نبود، بلکه سیستم سیاسی او صرفاً جایگاه دین در جامعه را به رسمیت می‌شناخت. او در نوشته‌های خود به‌ندرت از خدایان سخن می‌گفت، مگر در مقامِ ابراز امیدواری برای اداره جامعه وفقِ «فرمان آسمانی» جهت اتحاد ایالت‌های رقیب. با وجود اعتقاد راسخ به حکومت موروثی، او لزومی نمی‌دید آن را به عنوان یک «حق الهی» توجیه کند.

این نادیده گرفتنِ ضمنیِ «حق الهی پادشاهان»، در کنار استقرار نظام طبقاتی بر پایه شایستگی به جای وراثت، وجوه رادیکال اندیشه کنفوسیوس را آشکار می‌سازد. گرچه او از سلسله‌مراتبی دفاع می‌کرد که با پروتکل‌های سختگیرانه تقویت می‌شد تا هر کس جایگاه خود را بشناسد، اما این به معنای بن‌بستِ تحرک اجتماعی نبود. صاحبانِ استعداد و منش نیکو می‌توانستند فارغ از پیشینه خانوادگی به عالی‌ترین سطوح دولتی راه یابند؛ و برعکس، قدرتمندانی که فاقد صلاحیت‌های لازم بودند، هرچند از اصیل‌ترین خاندان‌ها، باید از مقام خود برکنار می‌شدند. این اصل حتی شامل حال پادشاه نیز می‌شد. کنفوسیوس ترور یک حاکم مستبد را نه قتل یک حکمران مشروع، بلکه برکناریِ ضروریِ یک ظالم می‌انگاشت. او استدلال می‌کرد که انعطاف‌پذیریِ این سلسله‌مراتب، احترامی واقعی برمی‌انگیزد که ثمره آن «رضایت سیاسی» است؛ امری که شالوده حکومتی مقتدر و پایدار به شمار می‌رود.

جرم و مجازات

اصول فلسفه اخلاقی کنفوسیوس به حوزه حقوق و جزا نیز تسری یافت. پیش‌تر، نظام حقوقی بر کدهای رفتاری مذهبی استوار بود، اما او رویکردی انسان‌گرایانه را جایگزین قوانین الهی کرد. او در اینجا نیز سیستمی مبتنی بر «عمل متقابل» پیشنهاد داد: اگر با شما با احترام رفتار شود، محترمانه رفتار خواهید کرد. روایت او از 1«قاعده طلایی» صورتی سلبی داشت: «آنچه بر خود نمی‌پسندی، بر دیگران روا مدار». بدین ترتیب، تمرکز از جرم‌انگاریِ موارد خاص به اجتناب از رفتار ناپسند تغییر یافت. او معتقد بود این هدف با الگوبرداری بهتر محقق می‌شود، زیرا به گفته او: «وقتی با کسی بهتر از خود ملاقات می‌کنی، به این فکر کن که چگونه با او برابر شوی. وقتی با کسی ملاقات می‌کنی که به خوبی تو نیست، به درون خود نگاه کن و خویشتن را بیازمای.»

کنفوسیوس به جای تحمیلِ قوانینِ سخت و مجازات‌های سنگین، راه مقابله با جرم را در نهادینه کردن «حس شرم» می‌جُست. به باور او، اگر مردم تنها با قوانین هدایت و با مجازات مهار شوند، از ارتکاب جرم می‌پرهیزند اما معنای حقیقی درست و غلط را نمی‌آموزند؛ در حالی که اگر با الگوی نیکی هدایت و با احترام مهار شوند، نسبت به خطا شرمگین شده و حقیقتاً کارِ نیک در پیش می‌گیرند.

ایده‌های نامحبوب

فلسفهِ اخلاقی و سیاسیِ کنفوسیوس، ایده‌هایی دربارهِ نیکیِ ذاتی و اجتماعی بودنِ طبیعتِ انسان را با ساختارِ صلب و رسمیِ جامعهِ سنتیِ چین درآمیخت. جای تعجب نیست که او به عنوان یک مقام درباری، جایگاه ویژه‌ای برای طبقهِ جدید و شایسته‌سالارِ دانشوران بنا نهاد. با این حال، اندیشه‌های او در زمانِ حیاتش با بدگمانی روبرو شد و به اجرا درنیامد. خاندان‌های سلطنتی و نجیب‌زادگان از نفیِ ضمنیِ حق الهی خود ناخشنود بودند و قدرتِ پیشنهادی کنفوسیوس برای وزرا را تهدیدی برای خود می‌دیدند. مدیران نیز اگرچه از نظارت بر حکام بالقوه مستبد استقبال می‌کردند، اما در امکانِ هدایت مردم صرفاً از طریق الگوبرداری تردید داشتند و حاضر نبودند اقتدار خود را که از راه قانون و مجازات اعمال می‌شد، واگذار کنند.

آنچه را که می‌دانی، می‌دانی؛ آنچه را که نمی‌دانی، نمی‌دانی. این خرد واقعی است.

متفکران بعدی نیز انتقاداتی را بر او وارد کردند؛ «موزی» با وجود توافق بر سر شایسته‌سالاری، معتقد بود تأکید بیش از حد بر پیوندهای خانوادگی به پارتی‌بازی و خویشاوندسالاری می‌انجامد. همزمان، متفکران نظامی چون «سون تزو» اعتنایی به فلسفه اخلاقی او نداشتند و رویکردی اقتدارگرا و حتی بی‌رحمانه را برای صیانت از دولت ضروری می‌دیدند. با این همه، عناصر کنفوسیوس‌گرایی طی دو سده پس از مرگ او، به‌ویژه با تلاش‌های «منسیوس»، در تار و پود جامعه چین رخنه کرد و در قرن چهارم پیش از میلاد محبوبیتی گسترده یافت.

فلسفه رسمی دولتی

کنفوسیوس‌گرایی شاید برای دوران صلح کارآمد بود، اما بسیاری آن را برای تلاطمات دوره «ایالت‌های جنگ‌طلب» (متعاقبِ دوره «بهار و پاییز») و تشکیل یک امپراتوری واحد، به قدر کافی مستحکم نمی‌دیدند. در این دوران، نظامِ عمل‌گرا و مقتدرانه «قانون‌گرایی» (Legalism) جایگزین آراء او شد. اما با بازگشت صلح در قرن دوم پیش از میلاد، کنفوسیوس‌گرایی به عنوان فلسفه رسمی دولت در سلسله «هان» پذیرفته شد و از آن پس بر ساختار جامعه چین مسلط گشت. آزمون‌های خدمات کشوری که در سال ۶۰۵ میلادی بنیان نهاده شد، بر متون کلاسیک کنفوسیوسی استوار بود و این رویه تا قرن بیستم و تشکیل جمهوری چین تداوم یافت. حتی تحت رژیم کمونیستی نیز اندیشه‌های او کاملاً محو نشد و نفوذی نامحسوس را تا زمان انقلاب فرهنگی حفظ کرد. امروزه نیز مفاهیمی چون وفاداری فرزندگونه و توازن در روابط اجتماعی، عمیقاً در زیست چینی‌ها ریشه دارد. با گذار چین از کمونیسم مائوئیستی به اقتصاد مختلط، ایده‌های کنفوسیوس بار دیگر به کانون توجه بازگشته‌اند.


  1. قاعده طلایی: با دیگران چنان رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود.